حمایت می‌کنم:










در نکوهشِ خود…

ثمین! ثمین! ثمین! این روزها حتی روحت دست از سرم بر نمی‌دارد. خاطره‌ات می‌آید می‌نشیند روبرویم، چمباتمه می‌زند… دق می‌دهی مرا با آن چشم‌هایت…
دیروز یک نفر آمده بود می‌گفت تو قدیسه‌ای! به من می‌گفت! یعنی من با این همه ظلمی که در حق تو کردم -و بیشترش را در حق خودم‌ـ یک قدیسه‌ام!
کمی چشم‌هایم را با پشت دست مالیدم، خنده‌ام گرفته بود! نمی‌شد توی روی کسی که با آن صورتِ جدی‌اَش اینقدر مصر بود که من قدیسه‌ام بزنم زیر خنده! گفتم بی‌خیال آقا! من هیچ‌چیزم شبیه به قدیس‌ها نیست… همان‌وقت داشتم به امتحان‌هایی که باید برایشان می‌خواندم فکر می‌کردم! در کمال خونسردی خنده‌ام را قورت دادم! چرا دروغ؟ توی این مدت بیش‌تر از اینکه به تو فکر کنم به فلوکستینِ عزیزم فکر کرده بودم! به اینکه آدم نباید از درد بنویسید… به اینکه درد باید همانقدر اصیل بماند!
دختر جان! گاهی فکر می‌کنم چقدر مردم می‌توانند عجیب باشند! آنقدر که برایم نامه‌های متخاصم بدهند که “ثمین را از آرمان‌شهر ما نگیر”! که بهم بگویند حق نداری خیالِ دخترت را برای خودت نگه‌داری! باید آن را هم بگذاری به حراج ذهن‌های ما.
یکهو دلم برای سیب‌های سرخ توی یخچال که تعارف می‌زدم به تو و نمی‌خوردی تنگ شد… همه‌شان آنقدر می‌ماندند تا می‌گندیدند… یاد موهایم افتادم که حالا مثل رودخانه‌های فصلی در فصل کم‌آبی‌شان تُنُک شده‌اند و یادِ موهای دوگوشیِ تو…
ثمین جان! داشت کم‌کم سرم دوران می‌گرفت از فکر قدیسه بودن…