وقتی تو غمگینتر از همیشهای…
” ألیس الله بکاف عبده؟! “…
لَیسَ…
لَیسَ…
بخدا کافی نیست!
معشوقهی خدا…
@ ۲۱ دی ۱۳۸۸
دستهبندی: با مخاطب خاص, خدا بازی, مینیمالیستی
تگها: , ایمان, خدا, غم
۴۶ کامنت
مصلوب
[ من مصلوبم
مصلوب بر چراغْبرقهای خیابانهای منتهی به بهشت...
گنجشکها، توی تای پارچهی تُنُکی که بهناچار
- بیآنکه بخواهد و بخواهند ـ
پاهایم را پوشانده
لانه ساختهاند... ]
اینجا رسم این است:
مصلوبت میکنند
و تنپوشت را میربایند…
~~×
@ ۱۹ دی ۱۳۸۸
دستهبندی: مغلول و مسلسل
تگها: , تنپوش, دنیا, شعر, مصلوب
۹ کامنت
دخترِ آن راهبه
“تازگیا، وقتی از گلبازی توی ساحل فرات برمیگردم خونه، دختریُ میبینم که توی حیاط، کنار ستون، قالیچهی پوسیدهی کوچیکی پهن کرده، برای عروسکش لالائی میخونه… همیشه هم همین کارُ میکنه، یعنی بازیش مثل بقیهی دختربچههایی که دیدم نیست که گاهی با ظرفای پلاستیکیِ کوچیکِشون سفره پهن میکنن، غذا میپزن، خونهی کوچیکِ یک متریشونُ جارو میکننُ…
اون فقط نشسته، پاهای کوچکشُ دراز کرده، عروسک مو فرفریشُ روی پاهای باریکِ رنجورش خوابونده و براش لالائی میگه… شاید حتی لالائی هم نمیگه و فقط پاهاشُ تکون میده تا عروسکه بخوابه…”
مسیح این را میگوید و بعد خودش را میکشد نزدیکتر، میخواهد سرش را خم کند روی شانهی من که نشستهام لبهی پاشویه، کنار حوضِ خانهی محقرمان، یکی از این خانهها که یک حیاط دارند و دهدوازده تا اتاقکِ نمورِ اجارهای که هر کدامش هزار تا قصه دارد…
میخواهد سرش را بگذارد روی شانهام که پشیمان میشود، باز کمی خودش را جابجا میکند و دستهای کوچکش را قلاب میکند روی زانوهایش. میگوید “تو ندیدیش؟ موهای کوتاهِ نامرتبِ سیاه داره، با چشمهای خیلی سیاه… عین مالِ مادرم… ولی چشماش به قشنگیِ چشمای ثمین نیست.”
صدایش داغدار میشود، عینکش را روی صورتِ کوچکش جابجا میکند: “حیف شد چشماشُ باهاش خاک کردی، باید میدادی به من میگذاشتمشون توی صندوقچه تا هر وقت دلم تنگ میشد، چشماشُ میزدم بجای عینکم و با چشمای اون میدیدم…”
گفتم “این را قبلاً هم گفتی… گفتم که…”
حرفم را میبُرَد: “با چشمهای مُرده دیدن کراهت دارد!”؛ این را با کمی لجبازی، با لحنِ کتابیِ گاهیوقتهای من میگوید.
میگویم “بله” و ساکت میشوم.
ادامه میدهد “فکر کنم این دختره دختر همون قدیسهای باشه که تازگیا از صومعه اخراجش کردَن… تو نمیدونی چرا راهبهها نباید مادر بِشَن؟!”
میگویم “بچه خیلی خوبه، همهچیزِ مادرش میشه… راهبهها همهچیزشون باید برای خدا باشه!”
میخندد: “چه مسخره!”
چیزی نمیگویم.
سرش را تکان میدهد: “فکر کنم دارم عاشق دختره میشَم. زیباست… اندازهی ثمین که نه ولی یکجوری همونقدر اَثیریه، همونقدر ساکتُ صبور… از اینایی که هزار رنگ هم اگر توی کشیدن چهرهشون استفاده کنی باز هم فقط یه رنگ میبینی…”
میگویم: “این دختره که میگی، باباش کدوم گوری رفته که این دختره اینقدر تنها بمونه؟”
با انگشتهاش بازی میکند: “باباش؟! همهی شهر دربارهش حرف میزنن، همه هم اَزَت میخوان به کسی نَگی از کی شنیدی که پدرش اُسقُفِ اعظمه! … اینکه اسقفها نباید پدر بشَن از مادر نشدن راهبهها هم مسخرهتره!”
میخندم… نه آنقدر غلیظ؛ فقط لبخند میزنم.
ساعتش را میگیرد کنار گوشَش، دستش را مشت میکند میآورد پایین، مچش را توی هوا تکان میدهد و دوباره ساعت را میگیرد کنارِ گوشش: “خوابیده…”
باز دستهاش را قلاب میکند روی زانوهاش، فکر میکنم خیره شده یاشد به صورتم، زیر چشمی نگاهش میکنم؛ نگاهش به روبرو خشک شده… همیشه همینطور است، هیچوقت نگاهم نمیکند! میگویم “حالا دختره چطوریه؟ خوشگله؟ عروسکِش چطور؟ ثمین هیچوقت عروسک نداشت… عروسکِش از این مو طلائیای چینی که نیست؟ هست؟” این را میگویم شاید اگر تعجب کند برگردد به طرفم نگاهم کند اما هنوز به روبرو چشم دوخته: “عروسکِش؟! نه! از همین پارچهایهائیه که کُزِت هم برای خودِش درست کرده بود، موهاش هم کاموای مشکیه؛ انگار مال لباسِ کهنهای باشه که شکافته باشنِش، توی هم پیچیده وُ گره خورده. چشماش هم دکمهس، یکی قرمز، یکی دیگه هم سبز؛ عروسکِش هم مثلِ خودش درمونده بنظرم میرسه.”
میگویم “عروسکِ هر دختری نصفهی خودشه که نمیشه به کسی نشونِش بِده!”
فکر میکنم نباید منظورم را فهمیده باشد، میپرسد: “یعنی ثمین همهی خودِشُ میتونِست نشون بده که عروسک نداشت؟!”
میخواهم حرفی بیاورم وسط تا مجبور نباشم جواب سؤالش را بدهم که خودش دنبالهی حرفش را میگیرد: “امّا چشماش مثلِ مالِ ثمین گرگ نداره. آرومتره. شاید مادرش مثل مادر من فقط برای خودِش گریه میکنه؛ مادر باید مثل تو باشه. مادر من خیلی ساکته، همهش برای خودِش گریه میکنه، برای من اگر حرف میزد، مثلاً اگر از پدرم تعریف میکرد یا از غصههاش میگفت، شاید یه کمی ازشون، منظورم از غصههاشه، ازشون کم میشد. من هم بزرگتر میشدم. بچه اگر قصه نشنوه بزرگ نمیشه. هان؟”
میگویم “بچه باید بازیگوشی کنه، سرشُ بشکنه، توی گِل غلت بزنه، بچه با حرفای غصهدارِ بزرگترها که بزرگ نمیشه.”
یک سنگ برمیدارد میاندازد توی آب، وسط حوض، روی عکسِ ماه. عکس ماه ریشریش میشود، انگار سردیاش کرده باشد میپیچد توی خودش، باز از سرِ نو خودش را میسازد.
شب از همیشه تاریکتر است.
@ ۱۶ دی ۱۳۸۸
دستهبندی: دخترم، ثمین
تگها: , اسقف اعظم, ثمین, عروسک
۱۱ کامنت