خاکِ خدا، خاکِ شیطان

[+] خاک که با خاک فرق ندارد… می‌شد یک مشت خاک بود توی دشتِ لوت که فقط آفتاب بخوری و گاهی هم باد بیاید به بازی‌ات بگیرد؛ یا یک آجرِ دوکوره باشی توی دیوار روسپی‌خانه‌ای در حاشیه‌ی شهر یا مثلاً بی‌کلاس‌ترین مکانِِ خیابانِ ردلایت [البته اگر آن‌ها هم آجر دوکوره استفاده کنند]…
حتی تازگی‌ها به این فکر می‌کنم که می‌شد خاکِ یکی از قبرهای قطعه‌ی ۴۱ بهشت‌زهرا بود، قطعه‌ی مرده‌های گم‌نامی که همه‌شان اعدامی‌اند!
حالا این‌ها را گفتم که چه؟ که بگویم مثلاً حالا خیلی متحول شده‌ام؟ که مثلاً حالا پی برده‌ام که خاکِ برگزیده‌ی خدا هستم؟ که مثلاً…
نه! حالا فقط جو گیرم… حالا فقط دلم گرفته است…
حالا…





چشم‌هایش

پسر همسایه‌مان گفت “نباید می‌گذاشتم چشم‌هایش را باهاش خاک کنی! باید نگهشان می‌داشتم می‌گذاشتمشان توی صندوقچه که هر وقت به خودم غرّه شدم چشم‌های او را بزنم به‌جای عینکم!”
گفتم “معاذالله، با چشم‌های مُرده دیدن معصیت دارد پسر جان!”
+ولی چشم‌هایش خیلی زیبا بود، غریب‌کُش بود، حیف شد… چشم‌هایش حیف بود، از سرِ خاک زیاد بود…
گفتم ” بله زیبا بود…”
+ چشم‌هایش خیلی غم داشت.
گفتم ”همه‌اش تقصیر من بود، خیلی برایش درددل می‌کردم!”
+ این که خوب است!
پرسیدم “کجاش خوب است؟ شنیدن این چیزها بچه‌ها را زود بزرگ می‌کند.”
+ خُب، یعنی بزرگ شدن خوب نیست؟
گفتم “درد دارد…!”
+ ولی اگر می‌گذاشتی ثمین بزرگ بشود، دختر فهمیده‌ای می‌شد! می‌شود مادر من هم بشوی؟ مادرم برای من درددلش را نمی‌گوید، همه‌اش می‌نشیند برای خودش گریه می‌کند! من هم می‌خواهم فهمیده باشم!
گفتم “ولی من دخترم را کشته‌ام! نمی‌توانم مادر یک بچه‌ی دیگر باشم!”
+ چرا؟ مادر من هم یک بچه‌اش مُرده اما هنوز مادرِ منُ شش تا خواهرم هست، نیست؟
گفتم ”من معصیت کردم پسر جان! می‌دانی معصیت معنیَش یعنی چه؟ مادرها که معصیت نمی‌کنند!”
+ ولی خدا می‌بخشد!
گفتم “خدا” و تهش یک نفس عمیق کشیدم که یعنی نمی‌بخشد!
+ خدا که مثل من و تو نیست… می‌بخشد!
گفتم “اصلاً من نمیخواهم بخشیده شوم! اینطور درد کشیدن را برای خودم بیش‌تر می‌پسندم!”
+ این همه دردِ فرزند نداشتن کشیدی که خدا رحم کند بچه‌دارت کند، بعد خودت سِقطَش کردی چون توی گوشش قصه‌های غمگین گفته بودی؛ حالا می‌خواهی درد بکشی که از گناهِ کشتنش پاک بشوی! این حرف‌ها خیلی خنده‌دار است!
گفتم ”لابُد درد کشیدن را دوست دارم! تو چه می‌دانی!؟”
+ پس مادر من شو… اینطوری بیشتر درد می‌کشی!
گفتم “ولی مادرها معصیت نمی‌کنند، مثل مادر خودت که بی‌گناه تو را بار برداشت و آن شش‌تا خواهرت را !”
مسیح – پسر همسایه‌مان- خندید: این‌ها همه‌اش بهانه است!

~~~

پ.ن. رعایت حقوق مؤلف از واجبات و ترک آن از محرمات است.





گره‌های گلیمِ زندگی …

ابر خاکستری بی‌باران
 بدونِ شرح…





مرثیه‌ای با موهای فرفریِ بافته

چقدر غمگین است
بازآمدن به حجم‌های کوچک زندگی بی او
و صرف کردنِ زمانِ حال از مصدرِ بازگشتن [باز هم بی او]
دردمند بودن کار ساده‌ایست…
به سادگیِ یک رفتنُ بی‌آبروییِ یک بازگشت: بازگشتنِ بدونِ او

حالا تهِ همه‌ی جمله‌ها باید علامت‌های بزرگِ سوال گذاشت
یا شاید تعجب!

باور بفرمایید آقایان، باور بفرمایید این‌ها شعر نیست…
مرثیه‌ای برای دختر کوچکی نوشته‌ام که مُرد…
با حجم انبوهی از “شاعرانگی تاریخ مصرف گذشته،
در حجم های کوچکِ زندگی”

بله…
آدم گاهی فکر می‌کند رفتنش دردهای بزرگی را دوا می‌کند
آه، امّا…
دردهای کوچک بسیاری بر آن می‌افزاید…
قوز
بالای قوز

~~~

پ.ن. اوایل برام جالب بود… درواقع یه تفریح دوست‌داشتنی، عین عبارت نوشته‌هامُ سِرچ می‌کردم ببینم چند نفر از روش کپی کردن، چند نفر لینک دادن و چند نفر به اسم خودشون مطلب رُ مصادره کردن؟! خوب بود، معنیش این بود که نوشته‌م قابل توجهه، یعنی ارزش دزدیده شدن داشته وگرنه کسی به خودش زحمت نمی‌ده کاه بدزده! می‌ده؟! خیلی توجه نمی‌کردم، مثل یه بازی ساده می‌دیدم، لبخند می‌زدم و می‌گذشتم!
اما خُب هرچیزی حد داره! راستش دیشب به مسئله‌ای برخوردم که دیگه شاخ که چه عرض کنم دُم هم در آوُردم! سه تا وبلاگی (
[۱]،[۲]و[۳]) که به اسم دست‌نوشته وُ چه وُ چه تقریباً نیمی از نوشته‌های سالهای ۸۷ و ۸۸ منُ بدونِ نشانی از دخترک‌دات‌آی‌آر توی خودشون جا دادن! از دیشب دارم فکر میکنم که بعضی‌ها چقدر بی‌انصافن!