بازی نوروز ۱۴۰۰ [+] به دعوتِ حضرتِ خضر [+]:
احتمالات:
۱/ بانو اوریجینال، سیوپنج ساله، دارای یک فرزند دختر بهنام ثمین و یک زندگی خیلیْ خیلی عادی، صاحبِ یک شغل کاملاً عادی و حقوقی بهشدتْ بخورونمیر. جا افتاده، نمونهی یه مادر دختر لوسکُن، معروف به داشتن دستپخت خوب در فامیل، به دخترش وبلاگنویسی یاد داده امّا بعید است وبلاگنویسمانده باشد، گاهی برای کیهانبچهها و زنروز مطلب مینویسد!
۲/ تنها دخترْترشیدهی فامیل، سیوپنج ساله، صاحبِ یک شغل کاملاً عادی و حقوقی بهشدتْ بخورونمیر. همچنان در آرزوی خرید لبتاپ [!]، سهچهار تا از شهرهای ایران را گشته، صاحبِ یک آلبوم بزرگ عکس یادگاری از ابنیهی تاریخی، در هجدهمین سال اشتغالش به وبلاگنویسی هر از گاهی به یادِ گذشته “دخترک.آیآر” را بهروز میکند.
تمایلات [!]:
۱/ دخترکِ اوریجینال، سیوپنج ساله، صاحب یک کولهپشتی، یک دستگاه وَن، یک همسفر خوب [پایه؟]، صاحب یک شغل عادی با درآمدِ نسبتاً مُکفی، سالی دو-سه ماه در سفر [داخل کشور] با وَن و تجهیزاتِ کافی برای چادر زدن و کمپینگ، در هر کدام از سفرهاش به استانهای کشور حداقل با افراد یک خانواده رابطهی دوستانه برقرار کرده و ایمیل دریافت میکند [ :)) ]… و اَلَخ!
۲/ بانو اوریجینال، سیوپنج ساله، دارای یک فرزند دختر بهنام ثمین و یک زندگی ایدهآل، صاحب یک شغل عادی با درآمدِ نسبتاً مُکفی، سالی دو-سه ماه در سفر [داخل کشور] با وَن و تجهیزاتِ کافی برای چادر زدن و کمپینگ. یک زن کامل و جا افتاده، نمونهی یه مادر دختر لوسکُن، معروف به داشتن دستپخت خوب و خانهداری درجهی یک در فامیل، به دخترش وبلاگنویسی یاد داده و برای هجدهمین سال متوالی “دخترک.آیآر” را بهروز میکند.
پ.ن. دعوت میشود از: [+] و [+] و [+] و [+] و [+].
@ ۱۰ فروردین ۱۳۸۸
دستهبندی: وبلاگبازی
تگها: , بازی وبلاگی, دخترکِ اوریجینال, سال 1400 هجری شمسی, نوروز
۴ کامنت
Sometimes in life you feel the fight is over
And it seems as though the writings on the wall
Superstar you finally made it
But once your picture becomes tainted
It’s what they call
The rise and fall
درست… من هم همینطور فکر میکنم آقا… گاهی در زندگی فکر میکنیم که همهچیز روبهراه خواهد شد اما خیلی طول نمیکشد بفهمیم بازیگرانی هستیم که دستمزدمان را پیشخور کردهایم و دیگر نه چیزی برای ازدست دادن داریم و نه چیزی برای به دست آوردن و به خاطر قرارداد بازگیریمان، مجبوریم راه را ادامه بدهیم! و “این چیز” بارها برای من اتفاق افتاده!
میدانید آقا من مُردَم! در زمانهای خیلی قبل، همانوقتی که در رحم مادرم جُنبیدم بیآنکه کسی برایم شادمانی کند مُردم! وقتی هم که مُرده به دنیا آمدم یادشان رفته بود که دَر گوشم اذان بگویند و همین هم شد که من بیخیر، بیروزی، بیهیچچیز ماندم! باز با این همه فقط از من برمیآمد که با تمام ناچیز بودنم به رحمت خدایی که من خطای بزرگش بودم امید داشته باشم…
“خسته” کلمهای نیست که بشود همهی مرا در آن، حتی به زور، چپاند! من مجبور بودم بپذیرم، زندگی کنم، تحمل کنم و صبوری پیشه کنم، همین “اجبار” بود که به من یاد داد چطور زندگی کنم بیآنکه کسی باشم یا زندگی کنم بیآنکه حقیقتاً زنده باشم!
@ ۷ فروردین ۱۳۸۸
دستهبندی: مغلول و مسلسل, هذیاناتِ یک خوابنما, پازل
تگها: , اذان, حقیقت, زندگی, سوپر استار, مرگ
۱۸ کامنت
بازی[+] پنج قانون مهم زندگی به دعوت ژولیان[+]:
۱: اگر شنا بلد نیستی، برای نجات دادنِ هیچکس توی دریا نَپَر.
۲: اگر شنا بلد نیستی، فقط تا وقتی چیزی که دوستش داری توی خُشکیه، برای بهدست آوُردَنِش دستُ پا بزن.
۳: اگر شنا بلد نیستی، لافِ بلد بودَنِشُ نزن!!
۴: اگر شنا بلد نیستی، با کسی دوستی کُن که شنا بلده.
۵: فرقی نداره که شنا بلدی یا نه، هیچوقت الکی وبلاگِتُ قاطی مسائلِ شخصیت نکن.
پ.ن. دعوت میشود از [+] و [+] و [+] و [+] و [+]
@ ۲ فروردین ۱۳۸۸
دستهبندی: وبلاگبازی
تگها: , زندگی, شنا, قوانین
۲۳ کامنت
سال هم که نو بشود باز ما همان دردهای کهنه را میکشیم…
@ ۱ فروردین ۱۳۸۸
دستهبندی: مناسبتی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , درد, سال نو
۱۳ کامنت
در مورد گران بودن ماهی حرف میزد و اینکه نزدیک عید درآمد خوب نیست، بعد هم شاکی شد که “هیچکس نمیفهمد فاسقها هم ممکن است مادر باشند”… خندیدم!
@ ۲۹ اسفند ۱۳۸۷
دستهبندی: هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , عشق, عید, فاسق, مادر, ماهی
۱۴ کامنت
احتیاج اگر پدر حقارت نباشه، حتماً مادرشه !
…/
@ ۲۳ اسفند ۱۳۸۷
دستهبندی: هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , احتیاج, تحقیر
۲۴ کامنت
بهقول حافظ گفتنی: “لیکن چه چاره با بخت گمراه؟” !
@ ۲۰ اسفند ۱۳۸۷
دستهبندی: نقلقول
تگها: , حافظ, نقلقول
۲۴ کامنت
ثمین عزیزم.
اینروزها که میگذرند… هرچه به نوروز نزدیکتر میشویم غمگینتر میشوم. روز باشد یا شب خیلی برایم فرقی نمیکند، فقط دوست دارم خواب باشم!
امروز که خالههایت از همسرانشان حرف میزدند، نمیدانستم باید به خودم فحش بدهم، به روزگار یا به پدرت که برای نان گذاشتن در دهان همیشه باز خانه اینقدر برای خودش گرفتاری درست کردهاست؟ همین شد که دلم یکهو گرفت، خزیدم گوشهای و چیزهایی برایت نوشتم. چیزهایی که نمیشود برای هیچکسِ دیگری گفت…
@ ۱۷ اسفند ۱۳۸۷
دستهبندی: دخترم، ثمین
تگها: , اقتصاد, ثمین, زندگی, همسر
کامنت؟
“به علی گفت مادرش روزی…”*
بیخیالِ حرفِ مادر، حیف از آلوچهی باغ بالا نیست؟
بیا بپریم… بسمالله…/
*: از فروغ
@ ۱۵ اسفند ۱۳۸۷
دستهبندی: مینیمالیستی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , آلوچه, فروغ
۱۶ کامنت
مشهدی دخترک: [ریتمیک بخوانید:] دلم شکستُ گریه کردم!*
*: توی صحن آزادی…
@ ۱۵ اسفند ۱۳۸۷
دستهبندی: مینیمالیستی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها:
کامنت؟