شِکَر خوردیم

دختر عزیزم، ثمین!
مادرها باید برای دخترانشان بگویند که عشق مثل نسیم نیست که بیاید، موهایت را نوازش کند و بعد برود، عشق مثل دانه‌های شکر است که توی وجودت تبدیل می‌شود به انرژی و اصل بقای انرژی در مورد انرژی حاصل از عشق هم صادق است. عزیزم، پدری داری که عاشق است، مادری داری که عاشق است و در چنین خانواده‌ای چاره‌ای نداری جز آنکه عاشق باشی، آه که اِی‌کاش می‌شد بجای “عشق” از کلمه‌ی دیگری استفاده کرد! کلمه‌ها قراردادهایی هستند برای جلوگیری از سوءتفاهم اما چه می‌شود کرد وقتی “هرچه بگندد نمکش می‌زنند، وای به روزی که بگندد نمک”؟! آلبر کامو جایی گفته است که “به ابتذال کشاندن کلمات با عواقب آن همراه است” و این همان چیزیست که گریبان‌گیر عاشقی‌هایمان شده است!
عزیزم! مادرم سال‌ها عاشق آدمیزادی بود که می‌دانست با مرد رؤیاهایش فرسنگ‌ها فاصله دارد، من نیز چنین کردم، برایت گفته بودم که تو نیز مرد رؤیاهایت را نخواهی یافت، پس مردی را پیدا کن که بتوانی همه‌چیزت را برایش بگذاری حتی اگر اسب سفیدی برای سوار کردنت نداشته باشد.
ثمین عزیزم، بزرگ‌تر که بشوی شاید نامه‌هایی که روزگاری به پدرت می‌نوشتم برایت بخوانم، نامه‌هایی که اگرچه هرگز به‌دستش نمی‌دادم اما پر بودند از حرف‌هایی که برای نگفتن داشتم. شاید او هم چنین می‌کرده، می‌دانی که پدرت نویسنده‌ی قابلی‌ست، دستش که به قلم می‌رود همه‌چیز را آنقدر خوب به تصویر می‌کشد که حسودیم می‌شود.
عزیز دلم، اغلب، نوشتن برای تو آرامم می‌کند، اما امروز، یکی از آن غروب‌های بی‌رحم است، از آن‌هایی که هیچ‌طور نمی‌شود از زیر سنگینی نگاهشان در رفت!
دخترم، اینطور به موهای سفید و روی سیاهم خیره نمان، روزگاری مادری داشتی جوان، زیبا و سرشار از همه‌ی آرزوهای خوب، با موهای خرمایی‌رنگی که هرچند کم‌پشت اما برای خودشان دریایی بودند موّاج، امروز مادری داری که فقط دو چیز می‌خواهد: آرامش برای خانواده و خوشبختی برای تو!
باید بروم و شام پدرت را آماده کنم، مرد که به خانه می‌آید باید بوی غذا توی دماغش بپیچد، مردها اینطور وقت‌ها بیش‌تر خوشبختی را احساس می‌کنند….





آه از آن نگاه!

خدا نفس عمیق می‌کشد:
شیشه‌ی پنجره را بخار می‌گیرد…





آه از آن نگاه!

خدا نفس عمیق می‌کشد:
شیشه‌ی پنجره را بخار می‌گیرد…





قسمت اول

دختر عزیزم، وقتی تو را می‌بینم که چطور مجبوری کودکیت را برای حفظ آرامش همسایه‌ها در سکوت بگذرانی یاد پنج‌شش سالگی خودم می‌افتم.
تازه در یکی از خانه‌های سازمانی منطقه‌ی دو ساکن شده بودیم، خوب یادم هست همسایه‌مان سرایداری داشت که بی سر و صدا با خانواده و اهل و عیال در دو تا اتاق سرایداری زندگی می‌کرد، آدم خوبی بود، عصرهای تابستان که درختهای توی کوچه را آب می‌داد می‌ایستاد به تماشای بازی ما… تشنه که می‌شدیم، فشار آب را کم می‌کرد، شلنگ را می‌داد دستمان و حسابی سیرابمان می‌کرد.
طفلکی! برادرش که خفاش شب شد، از زور نگاه همسایه‌ها و ترسی که توی چشم بچه‌ها می‌خواند فرار کرد، بساطش جمع شد و بی‌خبر گذاشت رفت. همسایه‌مان بعد از رفتن او، یک پیرمرد را برای سرایداری آورد که پوستش سوخته بود و گوشت اضافه آورده بود، من سر در نمی‌آوردم اما بچه‌های بزرگ‌تر می‌گفتند که طرف جزام دارد، ما هم از ترس حتی اگر از تشنگی می‌مردیم طرفش نمی‌رفتیم، حالا که تجسم می‌کنم می‌بینم که بیچاره اصلاً ترسناک نبود، حتی قیافه‌ی مهربانی هم داشت؛ او هم بعد از مدتی رفت و پسر عموی بدذاتش را گذاشت جای خودش… این بار پدرها ما را از این سرایدار جدید می‌ترساندند. گویا آدم سالمی نبود، تنها زندگی می‌کرد، همیشه دنبال این بود که بچه ها را پیش‌ و پس توی جاهای خلوت گیر بیندازد، دستش هم گویا کج بود…





همسر آدم!

همسر آدم نباید هم‌سفر دیگران باشه…
[بدون مخاطب خاص]





همسر آدم!

همسر آدم نباید هم‌سفر دیگران باشه…
[بدون مخاطب خاص]





برهنه بخوانش

حقیقتی در آن هست که باید برهنه بخوانیَش اما خودت، افسارَت را بگیری…





مصیبت‌تر از ایرانسل

آقایون، خانوم‌ها !
خودمان می‌دانیم چه‌خبر است، اینجا هم مجلس عزا نیست که گریه‌کُن لازم داشته باشد…. بفرمایید دستمال کاغذی!





تیر چراغ برق

زن که باشی، تمام‌قد و چراغ به دست، باز هم دیده نمی‌شوی!





تیر چراغ برق

زن که باشی، تمام‌قد و چراغ به دست، باز هم دیده نمی‌شوی!