ماشین‌تحریر

دلم یک ماشین‌تحریر جمعُ‌جور می‌خواهد، یکی از این دیجیتالی‌ها که زیاد هم سرُصدا نداشته باشد، بگذارمش روی میز تحریر کوچکی که گوشه‌ی اتاقم دارم تا هروقت چشمم به دکمه‌های صفحه‌کلیدش افتاد ذوق زده بشوم و دلم قنج برود برای چیزی نوشتن! بعد قیژقیژ، یک صدای خیلی ضعیف بپیچد توی اتاقم و گوش‌ههایم از لالایی کیبورد و چاپ شدن کلمه‌ها روی کاغذ خوابشان ببرد!
دلم یکی از این ماشین‌تحریر‌های جمعُ جور می‌خواهد که هر بار نیاز نباشد صبر کنم تا صفحه‌ی آبی ویندوز چشمک بزند و نیمی از آنچه در سرم می‌چرخد را فراموش کنم!
دلم یکی از این… آرزو بر جوانان عیب نیست!





ماشین‌تحریر

دلم یک ماشین‌تحریر جمعُ‌جور می‌خواهد، یکی از این دیجیتالی‌ها که زیاد هم سرُصدا نداشته باشد، بگذارمش روی میز تحریر کوچکی که گوشه‌ی اتاقم دارم تا هروقت چشمم به دکمه‌های صفحه‌کلیدش افتاد ذوق زده بشوم و دلم قنج برود برای چیزی نوشتن! بعد قیژقیژ، یک صدای خیلی ضعیف بپیچد توی اتاقم و گوش‌ههایم از لالایی کیبورد و چاپ شدن کلمه‌ها روی کاغذ خوابشان ببرد!
دلم یکی از این ماشین‌تحریر‌های جمعُ جور می‌خواهد که هر بار نیاز نباشد صبر کنم تا صفحه‌ی آبی ویندوز چشمک بزند و نیمی از آنچه در سرم می‌چرخد را فراموش کنم!
دلم یکی از این… آرزو بر جوانان عیب نیست!





جام تهی

بیا بنوشیم به سلامتی ساقی غمگینُ جام‌های تهی‌مان!





هزار داستان

موزماهی برگزار میکند:
نخستین دوره‌ی مسابقه‌ی داستانک‌نویسی هزاردستان





پیروزی زمستانی


و اینگونه زمستان بر پاییز پیروز می‌شود!





سلام زمستون

زندگی مثل زمستون می‌مونه، اگه حواست نباشه پاتُ کجا می‌ذاری لیز می‌خوری!





خشم می‌گیرد پاییز


خشم می‌گیرد آب
برگ‌های رها شده از بندِ درخت بر خود می‌لرزند!





موهای بافته‌ات

دختر عزیزم!
دیشب با پدرت در مورد تو حرف میزدیم، میگفت دوست دارد دختری باشی با لبخندهایی شبیه به مال من! توی چشم‌هایش میشد خواند که دوست دارد مثل گذشته‌های مادرت شیطنت‌های خاص داشته‌باشی که گاهی آمار قدم‌های بلندپروازَت را بگیرد و برایت نگران شود! پدرت دوست دارد بنشینی روی پاهایش و با موهای بافته و لبخند کِش‌دارَت برایش شیرین‌زبانی کنی، چه میداند داشتن موهای بلند برای کودکی به سن تو چقدر عذاب‌آور است؟!
عزیزم! پدرت از آرزوهایش میگفت و من در این فکر بودم که چطور باید برایت بگویم “زندگی چه چیز مزخرفیست”، اصلاً نمیدانم! شاید من هم باید مثل مادرم دروغگو باشم و بگویم زندگی زیباست تا خودت بزرگ شوی و دَرکِ خودت را از زندگی پیدا کنی و نمیدانم وقتی بفهمی زندگی چیزی نیست که برایت گفته‌ام چطور نگاهم خواهی کرد!؟
پدرت همچنان آرزوهای کودکانه‌ای که برای تو دارد را با صدای بلند به گوش‌های ساکت خانه میداد و من فکر میکردم “مادرم با همه‌ی اشتباهاتی که در مورد من داشت اما دو چیز را خوب یادم داد: صبر در برابر زندگی و صبر در برابر مرد”!
نمیدانم آیا میتوانم این‌ها را یادت بدهم؟ اصلاً میتوانم این بی‌رگ بودن خاص خودم را به تو هم یاد بدهم؟ این‌که بشنوی و لال بمانی، بدانی و نگویی، ببینی و روی برگردانی، هم ناخن‌هایت را لاک بزنی و هم مشت بزنی توی دهن یاوه‌گوی زندگی؟
پدرت ادامه میداد و من فکر میکردم چطور باید به تو بگویم که هیچ مردی مردِ رویاهای تو نخواهد بود؟ پدرم مردِ آرمانیِ مادرم نبود، پدرت مردِ رویاهایِ من نیست، پدرِ دخترِ تو هم مردِ آرزوهایِ تو نخواهد بود… امّا باید یاد بگیری که مَردَت را دوست بداری، خوبی‌هایش را بزرگ ببینی و بدی‌هایش را کوچک…
پدرت میگفت که دوست دارد بچگی‌های مرا در کودکی‌های تو ببیند و من در فکرهای خودم غرق بودم…
بیشتر که فکر میکنم نمیتوانم باور کنم که مادر بودن از من بر می‌آید! من… حنای بی‌قیدِ نشسته بر دست‌های خانواده(!) چطور میتوانم زنی باشم با دغدغه‌های مادرانه؟! عزیزم مادرت کودکی‌ست در لباس والد. نمیشود به چنین مادری تکیه کرد… پدرت هنوز از موهای بافته‌ات حرف میزد و…





رنج

دختر از وقتی می‌فَهمه تا وقتی می‌میره رَنج می‌بَره!





‌گلاب‌دره

گلاب‌دره به آدم یک احساس خاص می‌دهد! اینکه راست‌ات دره باشد و چپ‌ات کوه! اینکه آبشارها را یکی‌یکی بالا بروی و بعد بنشینی به آب‌بازی توی سرما ! هرچقدر هم مثل من از جاهای سردُ مرطوب متنفر باشی باز هم احساس خوبی خواهی داشت !