هنوز در این فکرم: شادباش هفتهی بسیج مهمتر بود که کسی مرگش را تسلیت نگفت؟
خیلی دور…
@ ۱۰ آذر ۱۳۸۷
دستهبندی: هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , احمد آقالو, تسلیت, مرگ, هفته ی بسیج
کامنت؟
زندگانی من
سر زندگی را میگذارم روی پاهایم
و برایش لالایی غمگینی میخوانم
…
[یک ساعت بعد]
من خوابم و…
زندگی به دستمالیِ دخترکِ همسایه مشغول
@ ۱۰ آذر ۱۳۸۷
دستهبندی: مینیمالیستی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , زندگی, غم, لالایی
کامنت؟
سکون!
گاهی وقتها دلم میخواهد عقربههای ساعت همانجا بمیرند و قیامت شود و همانطور که توی رختخوابم میخکوب شدهاَم بیایند و ببرند، بیاندازندَم توی آتش جهنم تا اِستِحاله شوم و فکرم بیشتر از همهجا بسوزد و تمام شوم و همهچیز تمام شود! و بعد دلم میخواهد قبل از آن بنشینم توی اِیوان ِکوچک خانه و کاپتانبلَک را به بازی دعوت کنم و در قمار دونفرهمان ببازم و …
@ ۸ آذر ۱۳۸۷
دستهبندی: هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , جهنم, زمان, ساعت, قیامت, کاپتان بلک
کامنت؟
گرَندمادِر
در لباسِ سیاهِ غم میرقصند
عقربه های ساعتِ خانه ی مادربزرگ
@ ۸ آذر ۱۳۸۷
دستهبندی: هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , رقص, ساعت, غم, مادربزرگ
کامنت؟
شب در راه

کاش پیش روی پاهای خسته اَم همه ی چراغ ها سبز بودند…
@ ۶ آذر ۱۳۸۷
دستهبندی: نگارخانه
تگها: , شب, پا, چراغ راهنما
۱ کامنت
برگ
مثل برگ در باد…
دیوانه میشود پاییز !
@ ۴ آذر ۱۳۸۷
دستهبندی: هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , باد, برگ, دیوانه, پاییز
کامنت؟
گربه ها

بدون شرح . . .
[پارک ملّت]
@ ۳ آذر ۱۳۸۷
دستهبندی: نگارخانه
تگها: , حیا, پارک ملت, گربه ها
۲ کامنت
صدقه دهید!

بدون شرح . . . !
@ ۲۶ آبان ۱۳۸۷
دستهبندی: نگارخانه
تگها: , بدون شرح, صدقه
۲ کامنت
خدا
به وجود خدا معتقد بود
به خدای موجود نه!
@ ۲۵ آبان ۱۳۸۷
دستهبندی: خدا بازی, مینیمالیستی
تگها: , آقاي آقا جاني, حضور خدا, خداي حاضر, فلسفه86
کامنت؟
از دخترک به لیلا
لیلا جان! یادت هست یکی از روز های شهریور بَرایَت نوشتم که سخت می گیری… نوشتم که به پاییز بی باران بیشتر می توان عشق ورزید…یادت هست برایت گفتم که بهار خودش کُلّی عاشق سینه چاک دارد… کُلّی به به و چه چه برایش میگویند…
امروز بیشتر به این اعتقاد پیدا میکنم که این پاییز است که تنهاست… که وقتی خِش خِش میکند یعنی ضجه می زند برای کمی دوست داشته شدن… پاییز بی باران خیلی طفلکی است… مثل همه ی بچگی های من است، من هم طفلکی بودم، تنها بودم: زیبا نبودم، شاگرد اول نبودم، حرف شنو نبودم، حرفی هم برای گفتن نداشتم و اگر داشتم هم شیرین زبان نبودم که حرف هایم کسی را خوش آید، من همیشه دخترکی بودم با کافِ تنبیه، دخترکی که همه دوستش میداشتند و هیچ کس دوستش نداشت (!)… پاییز هم مثل همه ی بچگی های من است!!
پاییز خودش تنها هست بخاطر پاییز بودنش… پاییز را همه نفرین می کنند، یکی آسم دارد، یکی دلش میگیرد، یکی سرماییست، یکی از خیس شدن زیر باران متنفر است…
همه نفرینش می کنند…
پاییز تنهاست…
و پاییز بی باران تنها تر ،
و پاییز بی باران بیشتر مستحق دوست داشته شدن است…
یادت هست گفتم که تو معشوقت را داری و بهار معشوقش را و پاییز هیچ کس را…
لیلا جان حالا که پیشگویی اَت حقیقت پیدا کرده و پاییز بی باران هم رسیده، بیا برای پاییز بی باران دل بسوزان لیلا… اگر دوستش نداری لااقل برایش دل بسوزان…
لیلا… لیلا . . . لیلا . . . !
هنوز هم دلم برایت تنگ است لیلا ./
@ ۲۳ آبان ۱۳۸۷
دستهبندی: مغلول و مسلسل, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , بهار, عاشق سینه چاک, لیلا, معشوقه, پاییز بی باران
کامنت؟