حمایت می‌کنم:

















تابستان

گرما میوه رُ زود میرسونه زود هم میگندونه!






جهنم

بهشتِ سیاه و سفید

گُمانم جهنم همان بهشتِ سیاهُ سفید باشد…
~~×






روز اول مهر

۱>
دبستانِ ما دوشیفته بود، صبح و بعدازظهر
روز ثبت نام بچه هارُ دسته بندی کرده بودن که فُلان گروه صبح بیان و بَهمان گروه بعدازظهر؛ به هر گروه هم یه رنگ کارت داده بودَن: کارتِ شیفتِ صبح زرد و کارتِ بعدازظهری ها آبی…؛
از اونجایی که من همیشه اشتباهی بودم، این بار هم استثنائی وجود نداشت…گفته بودن صبح بیا و کارتِ اشتباهیِ آبی داده بودن دستم. من و مامان مونده بودیم هاجُ واج که چرا همه زَردَن مَن آبی؟!!
۲>
مُعلّمِمون موجودِ باحالی بود، خدا رَحمَتِش کُنه، دیده بود که شناسنامه ی دخترک صادره از قُمه بَنا کرد به سؤال کردن: که “پدرت آخونده؟” بیچاره من که هنوز هاجُ واج بودم با لحن بچگونه پرسیده بودم که “آخوند چیه؟” باز خانوم معلم گفته بود “یعنی عمامه میذاره سرش؟” و باز گیج تر از قبل پرسیده بودم “عمامه چیه؟”
خلاصه روزهای اول مِهر بساطی داشتیم تا مامان براش توضیح داده بود که “خیر باباشون مُهندسه و مأموریت داشته و …”
۳>
با تشکر از [+] برای دعوت به [+] و دعوت میشود از: [+]، [+]، [+]، [+]، [+]، [+]، [+]، [+]، [+]، [+]، [+]، [+]، [+] و دیگران…






داداشکوچولو

هِی تو! بیا به یادِ بچگیمون دعوا کنیم!






یا فَارِجَ الْهَمِّ

در خانه ی خدایانِ دروغین
چگونه میتَوان به یک خدای یگانه ایمان آورد
حال آنکه آن چند نفر اولوالعَزم نیز
- در میان مُدّعیان -
تنها مانده اَند . . .