معشوقه های خدا

هم آغوش خدا میشود دخترک:
نامشروع،
بی وضو،
بدونِ طهارت؛
و نمیداند
در دامن کدام
معشوقه ی در انتظار ایستاده ی خدا
عُق بزند
درد هایش را . . .





چشم چپِ زن

چشم چپ زن!

. این زن، بی ثـُبات است؛
. و آنانکه در میانِ ثابت قَدَمان میدَوَند،
. تنها ترین در میانِ شُمایَند !

.





red, red & more red

جاده ها در آغوش گرفته اند چراغ پیر راهنما را !





Soul & pain !

باد درِ اتاقِ برادرم را محکم بهَم میکوبَد، ده دقیقه از عُمرَم کـَم میشَوَد . . . دردَم اوج میگیرد… این روزها نقطه ی اشتراکمان همین “درد داشتن” است ! و گاهی … شاید(!): “دردِ داشتن“، دردِ بی دَردی که علاجَش آتَش است…!
این روزها… این روزها… این روزها. . . .
این روزها خیلی چیزها هست که اعصابم را تحریک میکند، یکیش چشمهای پدر که دوخته میشود به کاغذهای روی میز و سرخ است از بیخوابی، یکیش چشمهای مادر که خیره میشود به کتاب و مات است، میدانم که دارد چیزی بجز کلماتِ کتاب را مرور میکند، یکیش چشم های تو که خیره میمانَند به من، جوری که انگار منتظرند چیز خاصّی بشنوند و چشم های خودم که همه ش دو دو میزنند دنبالِ یک خبر خوش! دردِ بیکاری هم هست، دردِ خسته بودن از سیاست های مزخرفِ دولت و لجبازی های مزخرف تَرِ مَردُم هَم هَست!

توی اتوبوس نشسته اَم، خطِّ تجریش-پارک وی، زن ها غـُر میزنند، کلماتشان که فریاد میشوند، پتکشان روی تارهای عصبیَم آرشه میکِشَد، صدای MP3 playerم را تا تَه زیاد میکنم، موسیقی خوب است، گوشها که به رقص درآیند، فکر ها به دست زدن مشغول میشوند و مدتی ابزارِ شکنجه را کنار میگُذارند!

این روز ها همه می خواهند دردشان را بگویند، من لال شوم اگر به گوشهای واقعی چیزی گفته باشم.
… میدانم که شاید خدایتان میخواهد با همین درد ها استحاله اَم کند… اِستِحاله مان کند، شاید… شاید… شاید…





Tell it Or Not ?!

آدم وقتی میخواد رازهاشُ بَرمَلا کـُنه عَـرَقِ سَرد میشینه روی پیشونیش، تَپش قلبش میره بالا، یه چیزی توی حَلقش فشار میاره… و “لعنتی” اولین فحشیه که به خودش میده!





Tell it Or Not ?!

آدم وقتی میخواد رازهاشُ بَرمَلا کـُنه عَـرَقِ سَرد میشینه روی پیشونیش، تَپش قلبش میره بالا، یه چیزی توی حَلقش فشار میاره… و “لعنتی” اولین فحشیه که به خودش میده!





shout

نجوا میکنم و دیوار ها گوش میشوند،
و اگر فریاد بزنم، دستی میآید و گوش ها را میپوشاند !





happy . . .

تُ هَم اگر همیشه اَت را با یک نفر هَپَلیِ همه چیز دانِ موفرفریِ مهربان باشی… به دخترک حق میدَهی که بگوید: هِی عشق. . . تولدت مبارک!

[چپ چپ نگاه نکن... این عشق، ۲۰ سال برادرم بوده...]





یکی لالایی بخواند

چیزی شبیه به یک خوابِ عمیقِ بعد از سیاه مستی نیازَم هست… شاید این سیاسَت زَدِگی اندَکی تسکین یابَد!





CommEnTS R Cloused Bcause oF…

حرف که میزنید، قربان صَدَقه ی خودم، نوشته هایم وَ این قلمِ بیمارَم که میرَوید حالم بدتر میشَوَد، سرگیجه وُ دلپیچه اَم بیشتر میشَوَد… بیشتر از نوشتَن بَدَم می آیَد… شُده اَم همان حِکایتِ وزیر شاعر که هرچه بیشتر تشویق میشُد تلاشَش برای وَزین تر شدنِ اَشعارش کم تر میشُد…
نَقدهای خوبتان کو؟ گوشهایَم شمع آجین باد…