هم آغوش خدا میشود دخترک:
نامشروع،
بی وضو،
بدونِ طهارت؛
و نمیداند
در دامن کدام
معشوقه ی در انتظار ایستاده ی خدا
عُق بزند
درد هایش را . . .
معشوقه های خدا
@ ۱۰ مرداد ۱۳۸۷
دستهبندی: خدا بازی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها:
کامنت؟
چشم چپِ زن

. این زن، بی ثـُبات است؛
. و آنانکه در میانِ ثابت قَدَمان میدَوَند،
. تنها ترین در میانِ شُمایَند !
.
@ ۵ مرداد ۱۳۸۷
دستهبندی: مینیمالیستی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها:
۷۶ کامنت
red, red & more red
@ ۴ مرداد ۱۳۸۷
دستهبندی: هذیاناتِ یک خوابنما
تگها:
کامنت؟
Soul & pain !
باد درِ اتاقِ برادرم را محکم بهَم میکوبَد، ده دقیقه از عُمرَم کـَم میشَوَد . . . دردَم اوج میگیرد… این روزها نقطه ی اشتراکمان همین “درد داشتن” است ! و گاهی … شاید(!): “دردِ داشتن“، دردِ بی دَردی که علاجَش آتَش است…!
این روزها… این روزها… این روزها. . . .
این روزها خیلی چیزها هست که اعصابم را تحریک میکند، یکیش چشمهای پدر که دوخته میشود به کاغذهای روی میز و سرخ است از بیخوابی، یکیش چشمهای مادر که خیره میشود به کتاب و مات است، میدانم که دارد چیزی بجز کلماتِ کتاب را مرور میکند، یکیش چشم های تو که خیره میمانَند به من، جوری که انگار منتظرند چیز خاصّی بشنوند و چشم های خودم که همه ش دو دو میزنند دنبالِ یک خبر خوش! دردِ بیکاری هم هست، دردِ خسته بودن از سیاست های مزخرفِ دولت و لجبازی های مزخرف تَرِ مَردُم هَم هَست!
توی اتوبوس نشسته اَم، خطِّ تجریش-پارک وی، زن ها غـُر میزنند، کلماتشان که فریاد میشوند، پتکشان روی تارهای عصبیَم آرشه میکِشَد، صدای MP3 playerم را تا تَه زیاد میکنم، موسیقی خوب است، گوشها که به رقص درآیند، فکر ها به دست زدن مشغول میشوند و مدتی ابزارِ شکنجه را کنار میگُذارند!
این روز ها همه می خواهند دردشان را بگویند، من لال شوم اگر به گوشهای واقعی چیزی گفته باشم.
… میدانم که شاید خدایتان میخواهد با همین درد ها استحاله اَم کند… اِستِحاله مان کند، شاید… شاید… شاید…
@ ۴ مرداد ۱۳۸۷
دستهبندی: مغلول و مسلسل, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها:
کامنت؟
Tell it Or Not ?!
آدم وقتی میخواد رازهاشُ بَرمَلا کـُنه عَـرَقِ سَرد میشینه روی پیشونیش، تَپش قلبش میره بالا، یه چیزی توی حَلقش فشار میاره… و “لعنتی” اولین فحشیه که به خودش میده!
@ ۳ مرداد ۱۳۸۷
دستهبندی: هذیاناتِ یک خوابنما
تگها:
کامنت؟
shout
@ ۳ مرداد ۱۳۸۷
دستهبندی: هذیاناتِ یک خوابنما
تگها:
کامنت؟
happy . . .
تُ هَم اگر همیشه اَت را با یک نفر هَپَلیِ همه چیز دانِ موفرفریِ مهربان باشی… به دخترک حق میدَهی که بگوید: هِی عشق. . . تولدت مبارک!
[چپ چپ نگاه نکن... این عشق، ۲۰ سال برادرم بوده...]
@ ۲ مرداد ۱۳۸۷
دستهبندی: هذیاناتِ یک خوابنما
تگها:
کامنت؟
یکی لالایی بخواند
@ ۲ مرداد ۱۳۸۷
دستهبندی: هذیاناتِ یک خوابنما
تگها:
کامنت؟
CommEnTS R Cloused Bcause oF…
حرف که میزنید، قربان صَدَقه ی خودم، نوشته هایم وَ این قلمِ بیمارَم که میرَوید حالم بدتر میشَوَد، سرگیجه وُ دلپیچه اَم بیشتر میشَوَد… بیشتر از نوشتَن بَدَم می آیَد… شُده اَم همان حِکایتِ وزیر شاعر که هرچه بیشتر تشویق میشُد تلاشَش برای وَزین تر شدنِ اَشعارش کم تر میشُد…
نَقدهای خوبتان کو؟ گوشهایَم شمع آجین باد…
@ ۲ مرداد ۱۳۸۷
دستهبندی: هذیاناتِ یک خوابنما
تگها:
کامنت؟
My OlD liTtLe maN!
پیرمرد عادت داشت، پُکِ عمیقی به سیگارَش بزند و همانطور که به پشتی صندلیَش تکیه داده بود، چشمهایَش ببندَد و تصور کند که جاده ها برمیگردَند!!
@ ۳۱ تیر ۱۳۸۷
دستهبندی: مینیمالیستی
تگها:
کامنت؟






