God shakes!


و چه میداند مَست،
که خدا غمگین است؟
. . .





OuT oF mInD, oUt Of RaIL . . .

پیرمردِ چوپون خَم شُد، دستُ پاهامُ گرفت و پَرتَم کرد توی آب، هروقت قرار بود گله رُ از رودخونه رَد کنه همین کارُ میکرد، اعتقادش این بود که ” یه بُز گَر، گله رُ گَر میکُنه؛ یه بُز چَموش، گله رُ از آب رَد میکنه! ”





OuT oF mInD, oUt Of RaIL . . .

پیرمردِ چوپون خَم شُد، دستُ پاهامُ گرفت و پَرتَم کرد توی آب، هروقت قرار بود گله رُ از رودخونه رَد کنه همین کارُ میکرد، اعتقادش این بود که ” یه بُز گَر، گله رُ گَر میکُنه؛ یه بُز چَموش، گله رُ از آب رَد میکنه! ”





N' moon

نیمه تمام میمانم!
مثل ماهِ این شب ها . . .





خدای پشیمان

پشیمان میشود خدا از همه ی نوآوری هایش در خلقِ جهان
در سال ابتکار وقتی خنجرهایمان را برای بریدن سرش تیز میکنیم!





I can!

همه ی قوانین توانگری زیر سوال می رود،
هر بار که اخم می کند . . . بابا !





I can!

همه ی قوانین توانگری زیر سوال می رود،
هر بار که اخم می کند . . . بابا !





مادر

بیا مادر نشویم دخترک،
مادر ها . . .





عاشقانه های باد و بید

به ساز خوشآهنگِ برگهای یک درخت
دخترک، چه هنرمندانه می رقصید،
و نمیدانست برگها
معشوقه های بازیگوشِ باد بودند!





رقص کنان با باد، بر باد

روی صحنه که میرقصم، نورهای سالُن خیره ام میکنند، مستِ مست، دیگر نمیدانم رو به کدام تماشاچی باید دلبَری کنم! مخصوصاً این نورهایی که از بالا دایره وار می افتند روی زمین و هَمپای من میرقصند خیلی مرا مجذوبِ خودشان میکنند، من میرقصمُ می رقصم، همانطور که یادم داده اند، دستهایم را میچرخانم توی هوا، انگار که هوا را پَس میزنم، پای راستم را بالا میبرم و روی پنجه ی پای چپم چَرخ میزَنَم و با زمینِ لیز ِصحنه عشق بازی می کنم…
سانسِ نمایش تمام میشود، یک مکثِ چند لحظه ای، تاریکیِ مطلق و بعد، وقتی با صدای هورا کشیدن و دست زدن های مُمتَدِ تماشاچی ها همه جا روشن میشود، چشمانِ حریصِ مردان را که روی بدنِ نیم برهنه ام میبینم، سُرخ میشوم، همه ی لذتی که در نورافشانی ها بود مثل همان مِهی که توی سالُن پیچیده بر باد میرود و من میمانم و خیالِ همان نورها . . . !