…
و چه میداند مَست،
که خدا غمگین است؟
. . .
God shakes!
@ ۱۰ تیر ۱۳۸۷
دستهبندی: پازل
تگها:
کامنت؟
OuT oF mInD, oUt Of RaIL . . .
پیرمردِ چوپون خَم شُد، دستُ پاهامُ گرفت و پَرتَم کرد توی آب، هروقت قرار بود گله رُ از رودخونه رَد کنه همین کارُ میکرد، اعتقادش این بود که ” یه بُز گَر، گله رُ گَر میکُنه؛ یه بُز چَموش، گله رُ از آب رَد میکنه! ”
…
@ ۹ تیر ۱۳۸۷
دستهبندی: هذیاناتِ یک خوابنما
تگها:
کامنت؟
OuT oF mInD, oUt Of RaIL . . .
پیرمردِ چوپون خَم شُد، دستُ پاهامُ گرفت و پَرتَم کرد توی آب، هروقت قرار بود گله رُ از رودخونه رَد کنه همین کارُ میکرد، اعتقادش این بود که ” یه بُز گَر، گله رُ گَر میکُنه؛ یه بُز چَموش، گله رُ از آب رَد میکنه! ”
…
@ ۹ تیر ۱۳۸۷
دستهبندی: هذیاناتِ یک خوابنما
تگها:
کامنت؟
N' moon
نیمه تمام میمانم!
مثل ماهِ این شب ها . . .
@ ۷ تیر ۱۳۸۷
دستهبندی: هذیاناتِ یک خوابنما
تگها:
کامنت؟
خدای پشیمان
پشیمان میشود خدا از همه ی نوآوری هایش در خلقِ جهان
در سال ابتکار وقتی خنجرهایمان را برای بریدن سرش تیز میکنیم!
@ ۷ تیر ۱۳۸۷
دستهبندی: خدا بازی
تگها:
کامنت؟
I can!
همه ی قوانین توانگری زیر سوال می رود،
هر بار که اخم می کند . . . بابا !
@ ۵ تیر ۱۳۸۷
دستهبندی: مینیمالیستی
تگها:
۴۴ کامنت
I can!
همه ی قوانین توانگری زیر سوال می رود،
هر بار که اخم می کند . . . بابا !
@ ۵ تیر ۱۳۸۷
دستهبندی: مینیمالیستی
تگها:
کامنت؟
مادر
بیا مادر نشویم دخترک،
مادر ها . . .
@ ۳ تیر ۱۳۸۷
دستهبندی: مینیمالیستی
تگها:
۳۷ کامنت
عاشقانه های باد و بید
به ساز خوشآهنگِ برگهای یک درخت
دخترک، چه هنرمندانه می رقصید،
و نمیدانست برگها
معشوقه های بازیگوشِ باد بودند!
@ ۳ تیر ۱۳۸۷
دستهبندی: هذیاناتِ یک خوابنما
تگها:
کامنت؟
رقص کنان با باد، بر باد
روی صحنه که میرقصم، نورهای سالُن خیره ام میکنند، مستِ مست، دیگر نمیدانم رو به کدام تماشاچی باید دلبَری کنم! مخصوصاً این نورهایی که از بالا دایره وار می افتند روی زمین و هَمپای من میرقصند خیلی مرا مجذوبِ خودشان میکنند، من میرقصمُ می رقصم، همانطور که یادم داده اند، دستهایم را میچرخانم توی هوا، انگار که هوا را پَس میزنم، پای راستم را بالا میبرم و روی پنجه ی پای چپم چَرخ میزَنَم و با زمینِ لیز ِصحنه عشق بازی می کنم…
سانسِ نمایش تمام میشود، یک مکثِ چند لحظه ای، تاریکیِ مطلق و بعد، وقتی با صدای هورا کشیدن و دست زدن های مُمتَدِ تماشاچی ها همه جا روشن میشود، چشمانِ حریصِ مردان را که روی بدنِ نیم برهنه ام میبینم، سُرخ میشوم، همه ی لذتی که در نورافشانی ها بود مثل همان مِهی که توی سالُن پیچیده بر باد میرود و من میمانم و خیالِ همان نورها . . . !
@ ۳۰ خرداد ۱۳۸۷
دستهبندی: مینیمالیستی
تگها:
۵۴ کامنت