حمایت می‌کنم:

















بیچارگان

بیچارگان دو دسته اند:
آنان که از مادّیات مالامالَند و از معنویات تُهی و دوم آنان که از معنویات سرشارَند و از مادّیات هیچ ندارند بجز قلیلی به قسم “بخورُ نمیر{!}”. دسته ی اول میبایست از مالِ دنیا و آنچه به چنگ آورده اند چشم بپوشند تا به ماوراء رسند، و آن دومین باید معنویات را کنار گـُذارده، از اخلاقیات نیز بُگذرَند تا به مالِ دنیا دست یابند !
و هر دو، باز، از بیچارگان خواهند بود !






روزگار غریبیست نازنین!

روزگار با ما غریبی میکند، مثل بچه های شیرخواری که بجز مادر کسی اجازه ی در آغوش گرفتنشان را ندارد و بعد که یکی بغلشان میگیرد، میترسند، اخم میکنند و بعد پُغ میزنند زیر گریه . . .
روزگار خیلی عجیب است، بله عجیب!
مثلاً
دلخوشی های کوچکی میدهد به آدم
چیزهایی مثل
رادیو
کتاب
یا کوچکتر از آن
قهوه ! !
و خودَش هم با کمالِ وقاحت . . .

پ.ن.
… نَسَبی یا سَبَبی بودَنَش را نمیدانم امّا انگار
روزگار هم با نُتِ “فا” یک خویشاوَندیهایی دارد !






مست

آنقدر مستی
که همه چیز را مِی می بینی!

آنقدر مستم
که تلو تلو خوران
جام زهر را پیش آرَم
و دستانم را
برای نوشیدنت پیاله کُنم!






ایمان و امید

ایمان و امید: این دو تا زمانی دو چیز متفاوت بودند! امروز یک چیزَند! یک چیزی که نه میتوان مطمئناً گفت “سراب” است و نه میتوان ۱۰۰% گفت که “آب” است!
این روزها دلم یک چیز میخواهَد :
اینکه با خدا یک قرار دو نفره، توی کافی شاپ یوفو {میدانِ ونک} بگذارم، از آن نوشیدنی مُزَخرَف که اِسمَش “آیسمودیِ استوایی” بود سفارش بدهم، خدا را با غضب نگاه کُنَم، دودِ کاپتان بلکَم را توی صورتش فوت کُنَم و بعد با همان لحن طلبکارانه ای که گاهی به صدایَم میدَهَم از او بپرسم که “آیا راه نجاتی هست؟” و او هم با کمالِ آرامش بگوید “نه!”

پ.ن.
:))
خوب است!
خوب است!
کمالِ همنشین، در من هم {!} اثر کرد !






لال شَوَم اگر…

استادِ عزیز {+}، شرمنده ام ولی . . . هر چه قدر که شب به صبح نزدیکتر میشود ، من نیز بیش تر به این نتیجه میرسم که عبارتِ
“شاید این جمعه بیاید… شاید …” {+} عجب جمله ی زیادی خوشبینانه ایست!
خدای یکتا آدم ها را وانهاده !
به اَمانِ آن چند خدای دیگر !
وای !
لال شَوَم اگر
باز هم کُفر گفته باشم !






تضاد

~ [ دیالکتیک توحیدی ،
۲ یی که ضربدر ۲ میشود ۵ ؛
یک تضاد ... ]
و سَردَرگـُم شدن !