حمایت می‌کنم:

















Eve

داداشکوچولو روی کاناپه لم داده داره افسانه ی سیزیفِ آلبر کامو رُ میخونه، میگم “بیا ماهُ ببین چه نازه”
کتابُ از جلوی صورتش پایین میاره، یکی از اون نگاه های مخصوصِش بهم میندازه، ابروهاشُ به اون طرز خاص که من خیلی دوست دارم و هرگز نتونستم توصیفش کنم بالا میبره و میگه “امشب دوباره ماه تمام است و ما تمام!”






اجبار به اختیار

بینِ جبرُ اختیار، ما مجبوریم که اختیارُ انتخاب کنیم . . . /






اسیدُ سیخِ داغ و آتش سیگار

شاید طولانی باشد امّا چاره ای ندارم، باید بگویم که دیشب چه بیداریِ شبیه به کابوسی داشتم، شاید اگر دیگران بشنوند، از بار ترسی که هنوز با من است، چیزی کم شود:
بعضی چیزها هرگز از یادِ آدم ها نمیرَوَد! مثل صدای شیوَنهای زنی که تمام دیشب توی حیاط خلوتِ خانه ی ما پیچیده بود و با صدای حُزن آلودِ سازدهنی یی که جوانکِ عاشق پیشه ی همسایه مینواخت قاطی شده بود. هوا دم کرده بود و برق ها هم از نمیدانم چه وقت رفته بود، از شدّتِ گرما از خواب پریده بودم، قلبم تند میزَد، نفسم تَنگ شُده بود، داشتم کورمال کورمال دنبالِ چیزی میگشتم که بتوانم خودم را با آن باد بزنم شاید آرام شوم که متوجه صدای کشدار ناله های خفیفی شدم که کم کم اوج میگرفت، ناله های زنی بود که انگار با چیزی پوستَش را میخراشیدند، گاهی صدایَش اوج میگرفت و به شیوَنهایی دردناک تبدیل میشد و بعد باز آرام میگرفت و ناله های غمگینی میشُد که ساز دهنیِ پسرکِ عاشق پیشه را همراهی میکرد. یک آن خیلی ترسیدم، خوف بَرَم داشت! صدا نزدیک بود، از حیاط خلوتِ خانه ی ما میآمد، همه ی شب هم مرا با بیخوابی همراه کرد! همینطور مُدام اوج و حضیض داشت! آخرش هم جرئت نکردم ببینم چه خبر است، همانطور چراغ قوه بدست زیر پنجره ی حیاط خلوت نشسته بودم و با هر بار بلند شدنِ صدا بیشتر به خودم میپیچیدم. تا نزدیکِ صبح همین ماجرا بود، صبح سایه ی پیرمرد لاغری را دیدم که خمیده خمیده از توی حیاط گذشت، لرز نشست توی تمام بدنم: این باید همان مرد باشد ، همسایه ی وراجمان -مادر همین پسرکِ عاشق پیشه- با چنان آبُ تابی برایمان تعریف کرده بود که امکان نداشت سایه اش را از این فاصله ی نزدیک ببینم و نشناسم، پیرمرد چند ماه پیش عروس جوانَش را توی همین حیاط خلوتِ خانه شکنجه کرده بود، تا خودِ صبح، با اسیدُ سیخِ داغ و آتش سیگار، بعد بدنِ نیمه جانش را همانجا رها کرده بود، آمده بود توی خانه سیگارش را کشیده بود، چایَش را نوشیده بود و برای همیشه گورَش را گُم کَرده بود؛ صدای قدمهای سایه نزدیک تر میشد، قلبِ معیوبِ من… آوخ! من . . . /






حافظه‌ها

اغلب، حافظه ها چیزهای مزخرفِ بیرحمی هستند که وقتی باید به خاطر بیاورند فراموشکار میشوند و وقتی باید فراموش کنند به خاطر می آوَرَند!






لقد می‌زند کودک…

بارداری باید چیز خارق العاده ای باشد !
یک چیز خاص، مثل اینکه آدمی که تا حالا یک نفر بوده، حالا یکهو بشود دونفر، خیلی حسِّ خوبی باید باشد! تازه از این دو نفرهای مجازی هم نه، از این دونفرهایِ مجازیِ بی مزه، که طرف میگوید “من تا امروز یکی بودم، حالا که ازدواج کردم، دو نفرم، باید برای دونفر کار کنم، برای دونفر تصمیم بگیرم، برای دو نفر…” ! یک دو نفره شدنِ واقعی منظورم بود! این که دست بگذاری روی شکمی که حالا آن نفر دوم توش خواب است، یا لَقَد می زَند، یا چیزهای خوشمزه هوس میکُند…
و این “لذّتِ نگاه کردن به برآمدگی شکم یک زن باردار بدجوری برای مادر شدن وسوسه ام میکند!






دور باطل

بیا بیخیالی طِی کُنیم!
و بنوشیم،
به سلامتی دایره …
که فلاسفه دور را باطِل میدانَند
و نِمی بینَند که ما به آن دُچاریم . . . /






بزکِ زنگوله‌پا

مامان درحالیکه موهای دخترکِش رُ نوازش میکرد ادامه ی قِصه رُ اینجوری تعریف کرد:

شنگول گفت:”ولی این اصلاً شبیه به دستای ظریفُ سفیدِ مامان بُزی نبود…!”
منگول که داشت چهارپایه میذاشت تا کلیدُ از گیره ی روی دیوار برداره، ابروهاشُ توی هم کشیدُ گفت:”مارُ بچّه فرض کردی؟ خودمون بهتر از تو میفهمیم که اون دو تا دستِ سیاهِ بیریخت، دستای مادرمون نیست!”
و حَبه ی انگور که داشت از توی آشپزخونه با چاقوی دسته زنجانِ مامان بُزی بیرون میومَد، دنباله ی حرفِ منگولُ گرفت:” امشب آبگوشت با گوشتِ تازه داریم!”

ایتا کوچولو که حالا چشمهاش پُر از خواب شده بود از مامان پرسید:” یعنی فردا که صابخونه میاد که… که… مممممم… ما هم آبگوشت با گوشتِ تازه دُرُست میکنیم؟ ”
. . . /






پوچ

در بازی گل یا پوچ!
زندگی مُشتَش را باز کرد

..
.
جر زَنی موقوف!
باید قبول کنیم که ما…
پوچ آمدیم . . . /






فیلمنامه

[نمای اول، داخلی، اتاق پذیرایی] زن یه دستشُ میزنه به کمرش، نعلبکی رُ با استکانِ توش و دو تا قندِ کنارش بَرمیداره، به مَردِش تعارف میکنه “دلم از اون شیرینیا که مامانِت میپَزه خواست، اگه بود الآن با چایی میخوردیم!” مرد لبخند میزنه و از جا بلند میشه :”اگه قول بدی نیم ساعت دیگه با یه چایی تازه دَم منتظرم باشی، جَلدی رفتم خونه ی مامان اینا با شیرینی برگشتم!”
[نمای دوم، داخلی، اتاق خواب] - آخ! – چی شد؟ – پسره عجب ووروجَکیه، هَمَش داره لَقَد میزَنه! – پس به خودم رفته، فوتبالیست میشه!
[نمای سوم، خارجی، بیمارستان] - مبارکه آقا، گل پسرتون بدنیا اومد! – آخ خانوم پرستار قربونِ دَهَنِت مادرش خوبه؟ – بله جُفتشون خوبن!
[نمای چهارم، بیست سال بعد، داخلی، اتاق پذیرایی] – باز این لَندِهور کُجا رفته نیومده؟ – پسر توئه دیگه، اََلواتی کردنش هم به خودِت رفته! – پسر تو نیست دیگه! خودم زائیدَمِش لابُد! تو مادرشی باید راهُ چاه نِشونِش بدی! – من؟ من زورم به اون غول بچّه میرسه؟ تا بگم “تو” دست روم بُلند کرده بیصاحاب! – من که خونه نیسَّم تو باید ادبش کنی! – تا وقتی به شیرِ من بود خوب بود، همچین که افتاد به لُقمه ی حروم تو از راه به دَر شد . . .
[در نماهای بعدی جَنگ همچنان ادامه دارد] . . . /






فحش بده.

تب دارم، مادر پاشویه ام نمیکند، هذیان میگویم؟!
هذیان های دیوانه برای خدا پسندیده تره تا قربان صدقه های عاقل طمع کار . . . /

فُحش بده، دلداری نه!