حمایت می‌کنم:

















اهورایی

بی درنگ اندیشه ام این است: مباد از گلویم سوتکی سازید، سپاریدش به دستِ کودکی گستاخُ بازیگوش، یکی از این پسرهای ولگرد خیابانی . . . مبادا بازیچه ای باشم بدست یک نفر لاتِ خیابانگرد تا دمادم سکوتم را به یک بازدم، با نفسهای پُر از خَشمَش بیآلایَد!
من این مرگ سرشار از سکوتم را . . . با آن خوش الحان سوتکِ بازیچه ی بازدم{!} طاق نخواهم زد . . .






پاپتی

دیشب بر مزار موج ها قدم میزدم
و دریا پاهای برهنه ام را بوسه باران میکرد
امروز
از داغ عاشقانه های دیشبی
پاهایم تاول زده اند!






ایست

ببخشید قربان!
اطلاع دارید تُرمُزش کُجاس ؟!






عاشقانه

فلوکستین عزیزمُ بغل کردم و گوشی موبایلمُ گرفتم کفِ دستم، انگشتم روی نمایشگر گوشی ثابت مونده، تو هم نشستی توی گوشی من، پُشتِ کیک تولدمون {!}، با لُپهای بادکرده و بینی زخمی، شیطنت کرده بودی لابُد، یادم نیست. . .
من چهار تا شمع خودمُ فوت کردم و منتظر توئَم تا فوت کنی و من کیکمونُ ببُرَم!
صفحه ی نمایشگر خاموش میشه، چشمامُ میبندم، لبخند میزنم، مکث میکنم و شصتمُ میکِشم روی صفحه ی گوشی، روشن میشه، چشم که باز میکنم دوباره تویی با لُپهای بادکرده که هنوز میخوان شمعهارُ فوت کُنَن.
آهنگ توی گوشم میپیچه:
تو تموم دنیامی، تو تموم حرفامی، تو همه ی لحظه ی گرم عاشق بودنی . . .
سی ثانیه و مانیتور دوباره خاموش میشه؛ بازیِ شیرینیه، این بار باصدا میخندم و شونه هام که تکون میخورَن، درد میپیچه توی قفسِ قلبَم، لبهام میخندن امّا ابروهام خودشونو میکشن توی هم و اخم میشَن!
صدای موسیقی: ای تو تنها خوبِ دنیا، بی تو من تنهاترینم، با تو مثل یک ستاره، بی تو من خاکِ زمینَم
برمیگردم و خودکاری که روی میز کنار تخته و دفتری که همیشه زیر تُشَکِ رویِ تخت خوابیده رُ برمیدارم؛ صورتتُ با اون لُپ های هنوز بادکرده میگیرم به سمتِ ورقهای دفتر، چشمای تو و نور صفحه ی موبایل برگه های دفترُ روشن می کُنَن و مینویسم، میدونم که فردا این کلمه ها توی وبلاگم جا خوش میکُنن تا “دوست داشتن تو” رُ همه جا داد بزنَن. شاید به قولِ حضرتِ خضر به جز داداشکوچولوم باید کَسِ دیگه ایُ هم دوست داشته باشم!






ساحل

قایق ران! قایق ران . . . !
بیا محض رضای خدا
برای یک بار…
فقط یکبار، مرا سالم به ساحل برسان!






بگو.

بگو که میشود هنوز
مرا به یک بغل ترانه مهمان کرد!
به آغوش باز یک دوبیتی
به لالای گرم مادرانه ات هنوز. . .
بگو که میشود مهمانم کرد!






همدان

همدان! کوچه های زیبا، مجسمه های زیبا و بهار زیباتر!
منُ داداشکوچولو و کیسه های خوابُ سقفِ چادر!






ماهی‌ها

پنج تا سُرخِ کوچولو و یه سیاهِ گُنده با چشمای وَرقُلُمبیده و شکم بادکرده، چند بار کنار تُنگ ایستادَمُ گفتم “سلام بیریخت! چطُّری؟”
طفلک! فکر کنم همین سلام کردن من عقده ایش کرد. . . امروز خودکشی کرد! از تُنگِ ماهی پریده بود بیرون! مورچه ها خِدمتِ چشماش رسیده بودن و داشتن شِکَمِشَم پاره میکردن!
میدونی چه حسی دارم؟
دارم با ماهیه همذات پنداری میکنم!






بهار

لعنت به این بهارهایی که در آنها
ایمان نمی آورم به پایانِ فصلِ سرد!

+
نو میشود زمین
نو میشوم آیا ؟ !






عیدانه

هِی بهار !
کاش نمی آمدی . . .
فقط زمستان است که زمستانَم را میفهمَد ،
از تو، نیم وجبی زبان نفهم، هیچ خوشَم نمی آیَد !

هِی عشق! عیدِت مبارک!