یک نفر مداد رنگی های خدارو دزدیده… آخه تازگیها خوابهام همه سیاه و سفید شده! تو پس فردا امتحان داری و توی اتاق خودت با چراغ مطالعه ی روشن نشستی و “فرهنگ عامه” میخونی! توی اتاق خودت… دلم لَک زده برای روزهایی که من و تو هم اتاق بودیم، شب به زور تخت های فلزی سنگینمونُ میچَسبوندیم کنار هم و بابارو کِشون کِشون از پای اخبار بلند میکردیم تا بین دو تا تخت دراز بکشه و برامون کتاب داستان انگلیسی بخونه! بابا جمله ها رو میخوندُ ترجمه میکرد و ما همیشه غُر می زدیم که “بابایی فارسیشو بگو!”… شبی یک ربع کنارمون می خوابید و اگر قرار میشد که بیشتر بمونه میشمردیم ببینیم چند تا یک ربع بیشتر میتونیم سرمونُ بذاریم روی بازوی بابا!! اتاقمون و لامپ مهتابیهای مربع شکلشو یادته؟ اتاقمون… که من از تاریکیش میترسیدم و چقدر عاشقت میشدم وقتی کیفِتو با کتاب پُر میکردی و درِ اتاقو با نخ می بستی بهِش که ناقافلی بسته نشه و تاریکی بیاد سراغِ من! اون موقع “کلاس عَسَلی من” بودی و چقدر بَدِت میومد که اینطور صِدات کنم! آخ داداشی! هنوزم رازهامو به تو میگم! می دونستی؟! میدونستی محبتهای معکوسِتُ میپرستم حتی اگه اخم کُنم و به جونِت غُر بزنم که بدجنسی! یه بار برات اس.ام.اس زدم “فرق نمیکنه صبح که از خواب پا میشی هوا چطوری باشه چون یه نفر اینجا هست که آسمونِ خاکستریُ برات آبی میکُنه… من همیشه هواتُ دارم داداشکوچولو!”، این از افاضاتِ “وینی خِرسه” بود… تو جواب دادی:”جوجو جوجو دِلبَندَک”… همین سه کلمه و من هنور نگهِش داشتم! بنظرم همین سه کلمه، عاشقانه تر از هر اس.ام.اس عاشقانه ایه! عاشق اینم که وقتی صبح ها داری میری دانشگاه، پشت پنجره بایستم و موهای فرفری و شال گردن زردتُ نگاه کنم. عاشق اینم که حتی وقتی می فهمم کجای کار ایراد داره صِدات کنم، تو کنارم وایسی، دستِتُ بذاری روی پشتی صندلی و بگی:”اینو که هزار بار پرسیدی!” یا وقتی از دانشگاه برمیگردی، من بپرسم امتحان چطور بود و تو بپرسی”تمرین css به کجا رسید؟!” عزیزکم! کاش میشد یک دل سیر بخوابم، بعد بیدار بشم و ببینم که چارزانو کنار نَئنوی کوچیکِ تو نشستَمُ خیره شدم به دستای کوچولوت که مشتشون کردیُ توی خواب لبخند میزنی؛ تو خمیازه بکِشی و من با یه خنده ی کِشدارُ یه صدایِ آروم آروم آروم بگم:”مامان نی نی داره خمیازه میکشه!”…
برادرم میم!
@ ۸ بهمن ۱۳۸۶
دستهبندی: آرشیو قدیمی, با مخاطب خاص, مغلول و مسلسل, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها:
کامنت؟
آشتی
@ ۶ بهمن ۱۳۸۶
دستهبندی: آرشیو قدیمی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها:
کامنت؟
ساحت.
راستش… من خَجـِلم! عذر خواهی میکنم… نمیدانم چطور بازگو کنم اما… چقدر گستاخانه، با چشمانِ از حدقه درآمده ام، عشق بازیِ دو پاره ابر آرام، با آهنگِ زیبایِ غم انگیز حاکی از انتظار جداییشان را میـپــاییدَم… امّا به خدا… من هرگز، بجز در این یک مورد چشم هایم را در باغ همسایه نچرانیده بودم! اصلاً کجایِ این آسمانِ ظالم، با این روشهای رَذیلانه ای که برای به رُخ کشیدنِ عظمتش به کارِ نمایش میگیرد با این همه لطافت که از سرانگشتِ ابر میچکد همسِنخ است که اینقدر ساده لوحانه، همه ی رنجِ باروریُ زایشِ باران را به این قابله ی گـَلُ گـُشاد با چشمهای گود رفته و صورتِ کبودَش نسبت میدهیم؟ لعنت به دلِ سیاه شیطان! من میدانم، به این دلِ یک وجبی ام بَرات شده که هرچه هست، زیر سر همین قابله ی بی همه چیز است: نفرین میکند، جادوُ جنبل میکند، یک کاری میکند که هر وقت، دو تا ابر عاشق به هم میرسند…
همیشه به اینجای قِصه که میرسم دلم آشوب میشود، میمیرم: میـ. ـمیـ. رَم!!
راستی که چه تعبیر بی رحمانه ایست: “گریه ی آسمان”
@ ۲۶ دی ۱۳۸۶
دستهبندی: آرشیو قدیمی, مینیمالیستی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها:
کامنت؟
کِرم
@ ۲۵ دی ۱۳۸۶
دستهبندی: آرشیو قدیمی, مینیمالیستی
تگها:
کامنت؟
دروغگو! دروغگو!
فلوکستین عزیزم!
من هرگز دروغگوی خوبی نبودم اما دروغ های خوبی میگویم، دروغ های قشنگ! گاهی آرزو میکنم که ای کاش خودم…
لااقل می توانستم یکیشان را باور کنم!
@ ۲۴ دی ۱۳۸۶
دستهبندی: آرشیو قدیمی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها:
کامنت؟
بیشرمانه
فلوکسِتین عزیز!
مسأله کَمی جِدیتَر از آن چیزیست که تو می اندیشی!
تلخ که میشوم، هَمانوَقتها که حتی خود نمیدانم دردم چیست، هماندَقایقی که حتی قویتر از تو هم به فریادِ شبهای بیخوابِ من پاسُخی نمیگویند، به نتایج غم انگیزی میرسم! به آسمان خیره میشوم شاید در بیکَرانِ سیَه رویِ خَجـِلَش غَرقه شوم امّا… امّا عُقَّم میگیرد از ستاره های بی چشم و رویی که برایم چشمَک میزنند؛ به گُمانَت حَلقه ی بَندِگی مرا بَر گوشهایم و طوقِ بردِگی ام را بر گردن نمیـبینند که چُنین بیشَرمانه، با غَلاف کردنِ موقتِ خنجرهاشان، لبخندهای موزیانه تحویلَم میدهند؟!
@ ۲۳ دی ۱۳۸۶
دستهبندی: آرشیو قدیمی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها:
کامنت؟
مِیخواره
دقیق یادم نیست اما برای فراموش کردن یک چیزی(همان چیزی که یادم نیست…) به مِی خواره گی پناه بردم و حالا برای فراموش کردن ننگِ مِی خواره بودنم (همان چیزی که بهم نسبت می دهند) مِی مینوشم! درست مثل مَردَکِ مافنگی اخترکِ سر راهِ شازده کوچولو… تو که خوب یادت هست، هر چه باشد خواندنش را تو بهم توصیه کردی… من که از خواندن کتاب های خاطره ساز بیزار بودم، تو مجبورم کردی، اگر چه به آن همه تعریفی که میکردی نمیمانِست اما…:
- مِی میزنم!
شازده کوچولو پرسید: که چه؟!
- که فراموش کنم.
- چه چیز را فراموش کنی؟
- سرشکستگی ام را …
- سرشکستگی از چه چیز؟
- سرشکستگی مِی خواره بودنم را…
راستَش را بگو، من به این یارو نمی مانم؟!
@ ۲۲ دی ۱۳۸۶
دستهبندی: آرشیو قدیمی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها:
کامنت؟
بیچاره
من هر روز تورو به مسلخ میکشم، مچ لاغرتُ میبندم کنار دستِ دخترک به دسته ی صندلی… تیغُ میکشم، اول روی پوستِ زردُ رنگ پریده ی تو و تو چشماتُ میبندی، به پیشونیت چین میندازی، یه جیغ کوتاه میکشی، دندوناتُ بهَم فشار میدیُ با این کار، دخترکُ حسابی میترسونی… اونوقت تیغُ به رگِ ضرباندارُ ورقلمبیدَش نزدیک میکنم، دستمُ حرکت میدَم و ادایِ بُریدنُ در میارم… مثل تو، چشماشُ تنگ میکنه، ابروهاشُ توی هم میکشه، یه جیغ کوتاه … و از ترس می.می.ره! آره دنیای مُردَنی! من، هر روز، دخترکمُ وادار می کنم به این تجربه ی نزدیک به مرگ* تَن بده!
*: NDE : Near Death Experience
@ ۲۱ دی ۱۳۸۶
دستهبندی: آرشیو قدیمی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها:
کامنت؟
قویدل
فخر می فروخت به آنچه ساخته بود… می دانست این آفریده ی جدید چیزی کم دارد، اما چه می کرد؟ آیا سزاوار بود که معترف شود به کاستی آنچه بدان فخر می فروشد؟ پس با غرور درخواست شیطان را پذیرفت برای آزمودن این مخلوق دوپای جدید…. خدا قدرت شیطان را دست کم گرفته بود…
@ ۱۸ دی ۱۳۸۶
دستهبندی: آرشیو قدیمی, خدا بازی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها:
کامنت؟
مرگ
چشمان خمار از بوی علف گوسفند به ساتور قصاب طعنه می زنند! مستانه به هم آغوشی گلویمان با تیزی ساتور تن دهیم… باشد که مرگ نیز به سرخوشیمان حسودی کند…
@ ۱۷ دی ۱۳۸۶
دستهبندی: آرشیو قدیمی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها:
کامنت؟






