باختم هر آنچه را که روزگاری دوستشان میداشتم!
به من نمی آید بازنده باشم؟ دیدی گول چشمانم را خوردی؟!
من بهترین بازنده ی شهرم! بهترینشان….
من همان قمار بازی بودم که “بباخت هرچه بودش” و هیچ نماده است برایم “اِلا هوس قمار دیگر”… تصمیم دارم دیگر دل نبندم به هیچ! حتی به آلونک کاهگلی دخترک…





این روزها روح سرگردانم را هیچ چیز ارضا نمیکند…
نه نیایش های شبانه، نه دلخوشی های کوچک روزهای دنیا… نه لاک های رنگ و وارنگی که زمانی عاشقشان بودم، که انگشتان قلم بدستم را زینت می دادند… این روزها حتی خودِ خودِ خدا هم اگر بیاید نخواهد توانست روحم را ارضا کند{استغفرالله}…
هی! ابراهیم! هرسال که قربان می آید، آرزویم این است … که کاش گوسفندی بودم با چشمان خمار از بوی علف… تیزی ات را می کشیدی از غلاف، می گذاشتی بین دندان هایت، آب می نوشاندیم… “بسم الله”ـَت را زیر لب می گفتی، سرم را بالا می گرفتی…
قربان چند روز است که گذشته است و در حسرتم که چرا امسال هم من آن بره ی خوشبخت نبودم؟!





باید آچار بدست شوم. .. … همه ی شیرهای خانه ام چکه می کنند: شیر آشپزخانه، شیر آسمان، شیر دلم… .. .

پ.ن.
اشکهایم برای گونه ها دلتنگند، بی هیچ دلیل موجهی چکه می کنند!





هِی فلانی!
یک نفر درون من جیغ می زند
رگ خسته ی مرا با زبان تیز مردمان تیغ می زند… .. .





تخم مرغ شانسی هامو چیدم جلوم و دارم جوجه های آخر پاییزمو می شمرم؛ برای محکم کاری دوباره و سه باره می شمرم و عجیب اینه که هر بار یکی ازش کم میشه!

پ.ن.
عشق ترین داداشکوچولوی دنیا… تولدت مبارک … لطفاً هزار ساله شو!





آقای شاهزاده سلام… راستش را بخواهید من کم کم طاقتم طاق شده و گوشم از وراجی های خاله خان باجی های همسایه پر می شود و یک وقت خدای نکرده دیدید که حرف هایی که پشت سرتان می زنند را باور کردم ها. آخه آقای شاهزاده پس کِی می آیید دنبال صاحب کفش های بلورین؟ شنیده ام بعد از رفتن من با یک دختر مو طلایی چشم آبی رقصیده اید … راستش را بخواهید نمی خواستم باور کنم. اما منبع خبر آدم دروغ گویی نبود… یعنی حقیقت دارد؟ حالا که اینطور شد این یکی لنگه ی کفش را می دهم به آناستازیا — میشناسید که؟ خواهر ناتنی کوچکترم — تا خودش را جای من جا بزند و شما مجبور بشوید تا آخر عمرتان را با او سر کنید و فقط خدا می داند که او چقدر بدجنس است… اصلاً من قهرم… ”

امضا: سـ ـیـ ـنـ ـد ر لـ ـا “





قِصه گو یکی بود یکی نبودو گفته بود
آدم دیگه آب از سرش گذشته بود:
عجب زمین سفتی بود!
قابیل هابیلو کشته بود،
پسر سومی هم دست زنشو گرفته بود و رفته بود
***
آدم دوباره تنها بود
امّا کی باورش می شد
این همه شر واس خاطر چیدن اون یه میوه بود؟!





درخت نیز، از برگ های همیشه آویزان خسته می شود
تکان می دهد تن رنجورش را …
برگ ها حسابی از چشمانش می افتند،
درخت پیر دلش رخت جوان می خواهد …





کاش راهی برای تمام شدنم بود، لطفا مرا مثل نوشابه از حلقوم تنگ نی بالا بکشید، شاید اسید معده تان استحاله ام کند…





موسیقی بلند و من که دیوانه وار می رقصم! فلوی عزیزم! هوا سرد نیست؟
یخ کردم؛ دستم، دلم، تنم در گور می لرزد!
آخ فلوی عزیزم…  سیاه پوش است عروس هزار داماد، تاریک است این خانه تاریک است!

پ.ن.
میگویند، دنیا، عروس هزار داماد است …