چرا خواب خوش خیال من
از صدای ضجه های خشک برگ بید
زیر پای عابران صبح زود
دل از خیال خام خود نَشست؟!

پ.ن.
۱- چنین گفت داداشکوچولو: حقیقت یه داستان تخیلیه، پس فقط داستانه که حقیقت داره…
۲- تازگیها ارتجالم نمی آید، کاش خدایتان ارتحالم را برساند!!





آبان که به اینجاها میرسد دل شوره ی جوجه هایی را می گیرم که تا آخر پایزی دوام نخواهند آورد! کاش همین امروز جوجه های مرا می شمردند!!





من شیرین
تو مجنون
آقا داستانو اشتباه اومدی برو بیرون!





باد
غزل می سراید
برای رقص محزون برگ هایی که می افتند
از چشم درختان
با غم





نازنینم!
فرار آن ستاره ی نشسته در همیشه ی خالی قاب پنجره تو را به یاد من نمی اندازد؟!