قیصر، اولین لوتی هدف دار سینمای ایران بود. انگار قداره کشی رو یاد گرفته بود که جای لات بازی یه چیزایی رو حالی یه آدمایی بکنه! من که سنم به دیدن فیلماش قد نمیده، هیچوقت هم حوصله ی دیدن فیلمای قدیمیو نداشتم، اما انگار بعد از قیصر خیلیا گفتن که سینما رفتن دیگه بهشون نمی چسبه! حالا شده حکایت ما … انگار با رفتن این یکی قیصر، دل و دماغ شعر خوندن هم باهاش رفته! خدایش بیامرزاد! گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟ شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟ گیرم به فال نیک بگیرم بهار را چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟ **

پ.ن. ** فال نیک، قیصر امین پور





دوست بلاگر نازنینـ ـم! ساختار شکنی چیز غریبیست! دست روی دمل چرکین ساختار های اجتماعی نمی ذارم! منظورم ساختار ظریف و شکننده ی روح است تارهایی که دور خودمان (خودم، خودت) تنیده ایم، پوسته های سیلیسی یی که مثل تک سلولی های اولیه برای خودمان ساخته ایم تا از گزند احتمالی دور بمانیم! چقدر باید به خودمان فشار بیاوریم، استخوان بترکانیم، عذاب بکشیم تا پوست بیندازیم؟ من می ترسم! از کنار گذاشتن همه ی آهنگ های غمگینی که دل خوش می داشتم بهشان، که همدردم بودند! مـ ـیـ ـتـ ـر سـ ـم! اما مگر چاره چیست؟! باید چیزی جز این باشیم! چیزی بجز ماهیت اسف بار امروزمان! یک چیز بهتر! شاید یک چیز قابل تحمل تر! بهانه ای پیدا کرده ام برای خوش بودن! خدایا این بهانه را از من مگیر!
نازنینم تو هم بگو آمـیـن!





رگ یک ابر جوان بر سر مزارت بریده می شود
بر مزار تو که بی من
بدون زیر انداز و لحاف گرم
خفته ای

تنها قدم می زنم این مصیبت را
هنوز
روی خط دراز زمان

من نیمی از خودم
و نیم دیگرم
درزیر سایه ی مرطوب یک ابر جوان
خواب های شیرین می بیند
این نیم زنده ام روی زمین قدم می زند
و پچپچه ها متعجبند
که چگونه بادبان هایم این باد سرد را دوام خواهند آورد؟
بدون تو
در حالی که هنوز راه باقیست!

عکس هایت
روی صفحه ی مانیتورم نقش بازی می کنند
چشم هایت اگر چه پیر و سالخورد
با نور پا به پا می رقصند
اما چه دورند

و همچنان قدم می زنم این مصیبت را
با مرصیه ات که در گوشهایم می پیچد

آیا
این جاده
دوربرگردان ندارد؟!