کاش باران هرگز نمی بارید و آن مرد در باران با نان ناخوانده به مهمانی نمی آمد تا کوکب خانم مجبور نشود برای نشان دادن کدبانوی باسلیقه بودنش گاو مش حسن بیچاره را ذبح کند!
کاش باران هرگز نمی بارید!





بهاره؛ دقیق تر بگم:اَردی بهشت یعنی بهشت زمین! با هزار امید و آرزو دست مادرم – درخت- رو وِل میکنم و میپرم تو آغوش باد، مادرم داد میزنه گرده ی عزیزم! تو هنوز کوچیکی و دست هاشو در جهت باد دراز میکنه تا شاید بتونه منو بگیره و برگردونه پیش برادرم برگ و خواهرم شکوفه اما من جاخالی میدم و از دستش در میرم، امیدوارم که یه خاک نرم و مرطوب پیدا کنم، توش فرود بیام، جوونه بزنم، بزرگ بشم، مادر بشم، مادر یک عالمه گرده ی کوچولوی همسن الآن خودم که می خوان برن دنبال سرنوشت خودشون! از مادرم دور میشم، باد هم نامردی نمیکنه و دستمو ول میکنه، چرخ میخورم و چرخ میخورم تا میفتم روی یه سطح سیاه سفت، گیجم که کجا افتادم؟ یه ماشین – از همونایی که مادر ازشون بدش میومد- از روی تنم رد میشه و همه ی آرزوهامو زیر فشار چرخاش لِه میکنه!

پ.ن. در این نوشته هیچگونه افعال معکوسی بکار نرفته





از این موج نهیلیسم فردی که تو وبلاگ نویسا راه افتاده اصلاً خوشم نمیاد؛ این که از یه مکتب یا سبک نگارش خوشت بیاد دلیل نمیشه هر چیز نامربوطی رو توی اون قالب بچپونی و به خورد ملت بدی! مثل این می مونه که یه فیلمنامه ی عاشقانه رو به سبک هیچکاک بسازی، اونوقت یه فضای سیاه و نوآر رو به نمایش گذاشتی که می خواد یه مضمون عاشقانه-عارفانه رو نشون بده، مثل آدم کثیفی که میگه تمیز باش! بلاگری که صرفاً بخاطر خوش اومدنش از نهیلیسم، منفی بافی رو رواج میده باید Block بشه، باید یه علامت ورود ممنوع بخوره آزادی بیان رو نفی نمی کنم ولی اوضاع خراب تر از این حرف هاست نمیشه به بهانه ی آزادی بیان وسط میدون آزادی ایستاد، لخت شد و فحش های رکیکِ چهارواداری نثار جماعتِ عابر کرد! اگر امثال دخترک اینقدر چروک می نویسن قبل از راه افتادن این موج هم چروک نویس بودن، تو دنیای واقعی هم به سفید نما ها طعنه میزنن، حتی به سیاهی های مطلق دخترک، ۴ ساله که nokia 6600 داره، خز شده؟ خوب شده باشه، چه اهمیتی داره؟ دکور اتاقش همونطور ساده، بدون قاب عکس با رنگ آبی تیره مونده هنوز مانتوی مشکی ساده ی تا روی زانو می پوشه، با کیف دوران دبیرستانش میره دانشگاه، سمند بابایی رو از پارکینگ در نمیاره، پولاشو خرج کتاب خریدن می کنه، دفتر خاطرات دوران دبستانشو که ورق می زنه از اون همه غم که تو نوشته های یه بچه ی ۹ ساله موج می زنه تعجب می کنه، دل دخترکِ ۲۱ ساله ی امروز برای دخترکِ ۹ ساله ی اون روزا می سوزه! امان از این منفی بافی مسخره ی تین ایجر های وبلاگ نویس! اینارو گفتم که بگم بهار اومده، می دونم که می دونید پس حتماً اینم می دونید که داریم گند می کشیم به نوستالژی هامون همه ی خاطرات خوشمون رو دستی دستی زیر خرواری از کلمه ها و رنگ های سیاه، چروک و آلوده، دفن می کنیم! حتی براشون فاتحه هم نمی خونیم! آره خوب ، من اگه طبیب بودم سر خودمو…