خودم را به خاک می سپارم! با همین انگشتان بریده شده که منع شده اند از قلم گرفتن، از قلم زدن، از همه ی تفریحشان: از نوشتن!





و من تنها تر از موسی، میان جمعیتی از گوسفندان، لبه ی انحنادرا نی را به لبانم نزدیک می کنم، نفس سرد غمناکم را به کالبد بی روحش می دمم و به آوایی محزون وا می دارمش، انگار همه ی بغض هایم را ریخته باشم توی حلق همین یک ذره چوب خشکیده و بی تابش کرده باشم، طاقتش طاق شده و ناله می کند! گوسفندان هم گرچه چیزی حالی شان نمی شود اما چشمانشان برقی می زند که انگار غم عالم ریخته توی دل یک وجبی شان و سیل اشک پشت چشم های خمار از بوی علفشان به دام افتاده!

پ.ن.
وبلاگ نویس محترم! منظور از گوسفند اصلا و ابدا و مطلقا شما نیستید لطفا به خوتون نگیرید که دلگیر میشم





ساعت لبخند میزند!