نطق خارج از دستور:
و زندگی در چهار جهت اصلی محدود می شود به هشت چیز
از شمال به عشق ها و ناکامی ها
از جنوب به تلاش ها و نافرجامی ها
از شرق به خواستن ها و دست نیافتن ها
و از غرب به امید ها و آرزوها
و اینجاست که اهالی وبلاگستان به یک جور خوش بینی سامورایی دچار میشن!
احساس می کنن با شمشیر(۱) و غرور(۲) می تونن جلوی توپ و تانک غُمپُز در کنن!
می رن یه دست لباس سامورایی(۳) می خرن، شمشیر می کشن و می خوان از وسط آدما رد بشن(۴)!

پ.ن.
۱) نوشته های اغلب کپی شده
۲) احساس باحال بودن
۳) وبلاگ (که گاها چند دست خریداری میشود!!)
۴) توی جنگ با شمشیر یکی از فنون حمله این بوده که از روی سر حریف می پریدن و پشت سرش فرود می اومدن و از پشت ضربه می زدن، یکی از روش های دفاعی سامورایی ها در مقابل این نوع حملات گرفتن شمشیر با دودست با حالتی خاص بالای
سر بوده که طرف مقابل رو روی هوا از وسط نصف می کرده!!





قصه گویی نیست تا شب ها لالاییَم گوید… هزار و یکمین شبیست که خواب به چشمانم نیامده!





پسرک دو تا دستش نیست، نیست که یعنی قطع شده، بهتر بگم: وحشیانه بریده شده، یک اندازه و یک شکل! خوب لابد اینجوری برای گدایی بهتره، قطعاً اینجوری برای گدایی بهتره! تو تجریش جلوی چرم مشهد دیدمش، نشسته بود جلوی یه ترازوی شکسته و حواسش پی شکلاتی بود که نمی تونست پوستش رو باز کنه.





کتاب، قلیون، همشهری جوون …
و دیگر هیچ! 





تنها امید ماندن، خواب های کودکانه ی آدم بزرگ هاست در شب های تاریکِ تاریکِ تاریک!





خیره شده بود به خط های کف دستش . . . یه جاهایی باریک می شدن مثل تنگه های پر پیچ و خم و گردنه های پر راهزن یه جاهایی اونقدر فراخ میشن که یه گروهان آدم از توش رد میشه! قدیما هیچ اعتقادی به کف بینی نداشت! از نظرش خرافات محض بودن . . اما حالا . . .
احساس می کنه سرنوشت و زندگیش مثل همین خط ها به هم گره خوردن و تو در تو شدن مثل یه کلاف سر در گم که سر و تهش مشخص نیست!