یه حبه ی صورتی خوش رنگ . یه سفید . یکی یکی قرص هارو می انداخت توی لیوانی که تا نصفه پر از آب کرده بود؛ حبه های کوچیک و شفاف آبی، قرص های درشت سفید و صورتی . رنگ و وارنگ … یه لحظه مکث کرد :” تیغ کارو زودتر تموم نمی کرد؟ . همممم . نه، با تیغ همه جا کثیف می شه، تازه وسط آشپزخونه تیغ از کجا بیارم ! ” یه حبه ی سفید ِ دیگه با خودش گفت: ” چقدر خوش رنگ ” دوباره مکث کرد . این دفعه با صدای بلندتری انگار که می خواست یه نفر بشنوه و جوابشو بده گفت: ” یعنی این همه مدت دوست داشتنش الکی بود ! ” اشکاشو با سر آستین ِ پلیور ِ کرم ِ یقه اسکیش پاک کرد و با صدایی که انگار از ته ِ قبر میومد ادامه داد: ” پست فطرت … منو بگو که هنوز….” . حرفشو خورد ، انگار می خواست از یه گناه حرف بزنه و می ترسید اعترافاتش به گوش کسی برسه و لو بره!! صدای ضربه هایی که به در می خورد و آدم هایی که بی خبر از کاری که داشت می کرد مدام صداش می کردن و سعی داشتن دلداریش بدن بیشتر کلافه ش می کرد . یه فکر جدید به سرش زد بلند شد و توی قفسه ی دارو ها رو نگاه کرد ، ” اَه اگه یه سرنگ داشتم . ” ( آخه شنیده بود که آمپول هوا بی دردسر و کثافت کاری کارو تو سه سوت تموم می کنه.) دوباره نشست پای لیوان آب و بسته های قرص که کفِ زمین ِ سردِ آشپزخونه پخش شده بودن . چند دقیقه بعد تقریبا لیوان پر شده بود یه مکث طولانی کرد یه کم می ترسید اما دیگه برا جا زدن دیر بود… دوباره اشک هاشو با آستینش پاک کرد، با یه نفس عمیق بینیشو بالا کشید و با انگشت های شصت و اشاره ش بینیشو گرفت و محتویات لزج و بدرنگ ِ توی لیوان رو سر کشید .
***
یک ساعتی می شد که با خودش کلنجار می رفت ، فکر می کرد که اگه چشماشو باز کنه حتماً قیافه ی ترسناک نگهبانِ قبرو می بینه اما بسترش نرم تر از اون بود که خاک باشه … آروم چشمای بی رمقِشو باز کرد . یه زن سفید پوش هرچقدر هم که اخمو، نمی تونه مأمور ِ عذاب باشه . دوباره پلک های سنگینشو روی هم گذاشت . این یعنی زنده مونده بود . از این فکر تمام ِ بدنِ سردش به لرزه افتاد سرشو روی بالش فشار داد و شروع کرد به گریه کردن **

پ.ن.
اولاً: خیلی جدی نگیرید !
** : ۲۳ دی ۱۳۸۴

نطق خارج از دستور :
سیاه ترین ماران می رقصند
و برهنه شوید ای زیباترین پیکرها
که گـَزیدن نـوازش شد .