انگشت های کشیده ام تند و تند تکان می خورند، روی پوستم حرکت می کنند، ناخن های تیز توی پوستم فرو می روند، لبه ی ورآمده ی پوست صورتم بین ناخن های دو تا انگشت گیر می کند، کشیده می شود، از صورتم جدا می شود. پوستِ کنده شده را بین انگشت هام حرکت می دهم، انگشت هام رو از هم فاصله می دم، با تکان خفیفی پوستِ کنده شده روی زمین می افته، تکه ی بعدی و بعدی از دیشب دل و روده ام به هم پیچ می خوره، به قول کرمانی ها ک.ن ریقک گرفتم، هر بیست دقیقه یک بار میروم طرف دستشویی و هر بار که بیرون می آیم اونقدر سبک شده ام که فکر می کنم با هر نسیم مثل شعله ی لرزان شمع توی هوا خواهم رقصید! اعصابم شدیداً “ت” ی است! در اتاق نیمه باز مانده، پنجره تا ته باز است، صدای مامان می آید که به دختر دایی ام می گوید: برو به دخترک بگو پنجره رو ببنده، ناسلامتی زمستونه، خونه یخ کرد! حس می کنم تکه ی آخری که از پوستم جدا می شود خیس است، فکری می شوم که لابد پوست تازه بسته را هم مثل پوسته های خشک کنده ام، شره های خون را که از جای زخم روی پوستم می غلتند حس می کنم؛ بلند می شوم که آینه بردارم، دختر دایی چهار ساله ام در نیمه باز را هل می دهد و خنده کنان وارد می شود، مرا می بیند، خنده اش می ماسد، لبهاش میلرزند، به گریه می افتد مامان سر می رسد، چشمش به صورتم می افتد، غیضش می گیرد، چشمهاش را از هم می درد : باز با چنگولات افتادی به جون صورتت؟ دیدی تو آینه خودتو؟ از بقیه ی دخترا خجالت نمی کشی؟ صورت اونا هم مثل مال توئه؟ بیا اونقدر ترسناک شدی که بچه زهره ترک شد! با آرامش به طرفشان می روم، دختر دایی ام پا عقب می کشد، به مادرم فشار می آورد، مامان هم یکی دو قدم عقب می رود، با لبخند در را می بندم، آینه را که هنوز توی مشتم گیر کرده بالا می گیرم، بدون اینکه نگاه کنم از توی جعبه ی دستمال کاغذی روی میز یکی بیرون می کشم، خون را روی صورتم پخش می کنم، با دستمال پاکش می کنم، روی تخت ولو می شوم، آینه هنوز توی مشتم گیر کرده، خودم را روی تخت مچاله می کنم، مواظبم که دست خونی ام به جایی نخورد