تنهایی را قدم میزنم
به بازی گرفته اند مرا
مرا؟ این بار هم مفعولم قرار داده اند!
آری … مرا به بازی گرفته اند٬ بازی ترس …
از آن بازی های پر از تردید
بازی هایی که باید فریاد بزنی برای بردن
من از این بازی های سخت می ترسم
از سماجت زندگی
و از مردن هم !
از دمیده شدن روحی دیگر در کالبد بی جانم
برای عبور از پلی به باریکی مو!
هی یارو!
اگر زندگی این باشد … من٬ حتی٬ از “این” هم می ترسم!
راستی
بگذار گلویی تر کنم
بسیار فریاد زده ام!
@ ۷ اردیبهشت ۱۳۸۳
دستهبندی: آرشیو قدیمی
تگها:
کامنت؟
من آن بدکاره ام که زیبایی ها را به چشم هیچ می بیند!!
و دنیا را بجز در حریم خلوت آغوش مردانی پست
در هیچ کجا اینقدر بی نوا نیافته است!
مَردُم، چشم ها و زبانهاشان،حرف ها و حدیث ها …
همه ی این بیچارگان هوس پرست
و سرمای سوزان هرچه هست
هرچه در کنار شهوت و شراب
و در راه فرو بردن نیاز به درگاه ناز میابند
همه را در کوله ام چپانده ام
با زور …
در تمام این سفرهای خواب آلوده ی مست
کسی نگفت که چه می کند این بدکاره ی باکره با این مردمان رذل
و نگفت
کدام نفرین تو را با تمام باکره بودن تا این حد گناه آلود کرده است؟
@ ۴ اردیبهشت ۱۳۸۳
دستهبندی: آرشیو قدیمی
تگها:
کامنت؟