چند بار دیگر توی تختخواب چرخید و بالش را زیر سرش جابجا کرد، با هر تکانی که می خورد تخت قدیمی زهوار در رفته به ناله می افتاد و صدای جیرجیرش بلند می شد، انگار التماس می کرد که بخوابد و خواب سبک تختخواب را به هم نزند. درد عجیبی از کناره های استخوانی بینی اش هر چند ثانیه اوج میگرفت و تا زیر ابروهای کم پشت و نامیزانش تیغ می کشید. گرما هم بیداد می کرد، آنقدر گرم بود که حتی جیرجیرک ها هم حال آواز خواندن نداشتند، یاد حرف الهه افتاد که قبل از خواب گفته بود: انگار خدا درهای جهنمو باز کرده تا گناهکارها هوا بخورن و لبخند تلخی زد. عرق شُرشر از لابه لای موهای چرب و پریشانش پایین می آمد و خطوط براق و نامیزانی روی صورت و گونه های برافروخته اش می کشید، دانه های داغ عرق روی انحنای پیشانی اش می غلطیدند و توی چشم هاش فرو می رفتند، آنجا که می رسیدند بلوایی به پا می کردند، چشمهایش می سوختند، انگار دانه های عرق، شکنجه گران ماهری بودند که برای بیتاب کردنش آموزش دیده بودند و کارشان را خوب بلد بودند. دستش را روی ابروها و چشم های سرخش گذاشت ولی هیچ تلاشی برای پاک کردن عرق روی پیشانی اش نکرد، گذاشت تا قطره های شور عرق راه خودشان را بکشند و بروند تا برسند به هرکجا که می خواهند، حتی اگر می خواستند پلک هم نمی زد و چشمانش را که چند ساعتی به سقف خیره مانده بود در اختیارشان می گذاشت تا راحت تر به کارشان برسند. دستش را از روی پیشانیش برداشت و روی سینه اش کشید تا خشک شود، سرش را چرخاند و به صورت الهه نزدیک کرد و به پلک های بسته، مژه های بلند و بینی کشیده ی فرشته ی زندگیش را که آرام خوابیده بود نگاه کرد، بازوهای خیس از عرقش را از زیر نظر گذراند، آنقدر معصوم و دوست داشتنی خوابیده بود که او هم چشم هایش را بست و خواست که خودش را در نفس های عمیق، شمرده و محجوب همسرش غرق کند، چقدر عطر نفس هایش را دوست داشت و چقدر به آرامش و اطمینانی که توی صورت الهه موج می زد حسودی می کرد. می خواست گونه های سرخش را ببوسد و ازش تشکر کند به خاطر همه ی ماندن ها و تحمل کردن هایش، اما می ترسید که منصرفش کند، که نتواند توی چشم هاش خیره شود و بگوید که دوستش دارد، می دانست که اگر چشم های الهه ببارد خودش منصرف می شود. سرش را چرخاند و روی لبه ی تخت دو نفره شان نیم خیز شد، صدای گوش خراشی از چوب هایش بلند شد، عین دزدهایی که مچشان را وقت برداشتن مال مردم گرفته باشند سر جایش میخکوب شد، به پایه های تخت نگاه ملتمسانه ای انداخت، شب بدجنس همه ی اجزای خانه شان را وادار کرده بود نفرینش کنند، حتی تخت پیرشان هم آرزو می کرد زودتر آفتاب بزند، صبح که باشد صدای آدم های خوشحال، ماشین های توی کوچه، جیغ زدن بچه ها، بی صدایی خانه ی غمگینشان را می پوشاند. از لبه ی تخت سُر خورد و روی زمین نشست، تمام تلاشش را کرد تا خواب ذره ها را آشفته نکند اما باز هم صدای دلخراش چوب های پوسیده ی تختخواب توی گوشش پیچید. الهه تکانی خورد و چیزی زیر لب زمزمه کرد و دوباره آرام گرفت. از روی زمین بلند شد و بدون پوشیدن دمپایی هاش آهسته آهسته به طرف در اتاق رفت، لمس کردن سردی مطبوع سرامیک ها احساس خوشایندی داشت، سعی کرد با قدم های کوتاه حرکت کند تا این حس کمی آرامش کند، راهش را به سمت آشپزخانه کج کرد، توی تاریکی، کورمال کورمال دنبال لیوان گشت. دو تا کدئین را انتهای زبانش گذاشت و لیوان آب سرد را فرو داد. لیوان را لبه ی سینک گذاشت، آرنج هایش را دو طرف لیوان روی لبه ی فلزی ظرفشویی عمود کرد و پیشانیش را با کف دست هایش پوشاند. وزن سرش را با دست هایش نگه داشته بود، حس می کرد آنقدر سنگینی می کند که همین حالا گردنش کش می آید و سرش به زمین می خورد. تمام شب تلاش کرده بود دلیلی برای قانع کردن دیگران پیدا کند، الهه هم کمک کرده بود اما فکر هیچ کدامشان به جایی نرسیده بود. دیگران هم شاید حق داشتند، خانواده اش آرزو داشتند، پدرش می خواست مطمئن باشد که نسلش همین جا تمام نمی شود، نسل! احمقانه بود، نسلی که نه ثروتی دارد، نه مقامی و نه شهرتی بهتر است تمام شود. خانواده اش نوه می خواستند، پسر چاق و تپلی که دم بابا بزرگ را بگیرد و تاتی تاتی کند. گناه الهه چه بود؟ این را هزار بار پرسده بود اما هیچکس جوابی نداده بود. روی زمین نشست و با احتیاط به کابینت های چوبی تکیه داد، می ترسید این ها هم ناله کنند و فحشش بدهند. دلش برای الهه ی کوچکش می سوخت، از اول می دانست فرزندی نخواهد داشت و این را گفته بود، همه هم قبول کرده بودند، چقدر غر زدن های مادر شوهر و خواهرشوهرهایش را تحمل کرده بود، حقش نبود که اینطور مظلومانه از معرکه کناره گیری کند. اما مگر نه اینکه خودش خواسته بود؟ خود الهه مجبورش کرده بود که جدا شوند؟!