روزگار با ما غریبی میکند، مثل بچه های شیرخواری که بجز مادر کسی اجازه ی در آغوش گرفتنشان را ندارد و بعد که یکی بغلشان میگیرد، میترسند، اخم میکنند و بعد پُغ میزنند زیر گریه . . .
روزگار خیلی عجیب است، بله عجیب!
مثلاً
دلخوشی های کوچکی میدهد به آدم
چیزهایی مثل
رادیو
کتاب
یا کوچکتر از آن
قهوه ! !
و خودَش هم با کمالِ وقاحت . . .
پ.ن.
… نَسَبی یا سَبَبی بودَنَش را نمیدانم امّا انگار
روزگار هم با نُتِ “فا” یک خویشاوَندیهایی دارد !






