حمایت می‌کنم:

















اسیدُ سیخِ داغ و آتش سیگار

شاید طولانی باشد امّا چاره ای ندارم، باید بگویم که دیشب چه بیداریِ شبیه به کابوسی داشتم، شاید اگر دیگران بشنوند، از بار ترسی که هنوز با من است، چیزی کم شود:
بعضی چیزها هرگز از یادِ آدم ها نمیرَوَد! مثل صدای شیوَنهای زنی که تمام دیشب توی حیاط خلوتِ خانه ی ما پیچیده بود و با صدای حُزن آلودِ سازدهنی یی که جوانکِ عاشق پیشه ی همسایه مینواخت قاطی شده بود. هوا دم کرده بود و برق ها هم از نمیدانم چه وقت رفته بود، از شدّتِ گرما از خواب پریده بودم، قلبم تند میزَد، نفسم تَنگ شُده بود، داشتم کورمال کورمال دنبالِ چیزی میگشتم که بتوانم خودم را با آن باد بزنم شاید آرام شوم که متوجه صدای کشدار ناله های خفیفی شدم که کم کم اوج میگرفت، ناله های زنی بود که انگار با چیزی پوستَش را میخراشیدند، گاهی صدایَش اوج میگرفت و به شیوَنهایی دردناک تبدیل میشد و بعد باز آرام میگرفت و ناله های غمگینی میشُد که ساز دهنیِ پسرکِ عاشق پیشه را همراهی میکرد. یک آن خیلی ترسیدم، خوف بَرَم داشت! صدا نزدیک بود، از حیاط خلوتِ خانه ی ما میآمد، همه ی شب هم مرا با بیخوابی همراه کرد! همینطور مُدام اوج و حضیض داشت! آخرش هم جرئت نکردم ببینم چه خبر است، همانطور چراغ قوه بدست زیر پنجره ی حیاط خلوت نشسته بودم و با هر بار بلند شدنِ صدا بیشتر به خودم میپیچیدم. تا نزدیکِ صبح همین ماجرا بود، صبح سایه ی پیرمرد لاغری را دیدم که خمیده خمیده از توی حیاط گذشت، لرز نشست توی تمام بدنم: این باید همان مرد باشد ، همسایه ی وراجمان -مادر همین پسرکِ عاشق پیشه- با چنان آبُ تابی برایمان تعریف کرده بود که امکان نداشت سایه اش را از این فاصله ی نزدیک ببینم و نشناسم، پیرمرد چند ماه پیش عروس جوانَش را توی همین حیاط خلوتِ خانه شکنجه کرده بود، تا خودِ صبح، با اسیدُ سیخِ داغ و آتش سیگار، بعد بدنِ نیمه جانش را همانجا رها کرده بود، آمده بود توی خانه سیگارش را کشیده بود، چایَش را نوشیده بود و برای همیشه گورَش را گُم کَرده بود؛ صدای قدمهای سایه نزدیک تر میشد، قلبِ معیوبِ من… آوخ! من . . . /

[ خوراکِ نظرات ] - [ ارسال تراک‌بَک ]



 
 
 
متن یادداشت :