پسر همسایهمان گفت “نباید میگذاشتم چشمهایش را باهاش خاک کنی! باید نگهشان میداشتم میگذاشتمشان توی صندوقچه که هر وقت به خودم غرّه شدم چشمهای او را بزنم بهجای عینکم!”
گفتم “معاذالله، با چشمهای مُرده دیدن معصیت دارد پسر جان!”
+ولی چشمهایش خیلی زیبا بود، غریبکُش بود، حیف شد… چشمهایش حیف بود، از سرِ خاک زیاد بود…
گفتم ” بله زیبا بود…”
+ چشمهایش خیلی غم داشت.
گفتم ”همهاش تقصیر من بود، خیلی برایش درددل میکردم!”
+ این که خوب است!
پرسیدم “کجاش خوب است؟ شنیدن این چیزها بچهها را زود بزرگ میکند.”
+ خُب، یعنی بزرگ شدن خوب نیست؟
گفتم “درد دارد…!”
+ ولی اگر میگذاشتی ثمین بزرگ بشود، دختر فهمیدهای میشد! میشود مادر من هم بشوی؟ مادرم برای من درددلش را نمیگوید، همهاش مینشیند برای خودش گریه میکند! من هم میخواهم فهمیده باشم!
گفتم “ولی من دخترم را کشتهام! نمیتوانم مادر یک بچهی دیگر باشم!”
+ چرا؟ مادر من هم یک بچهاش مُرده اما هنوز مادرِ منُ شش تا خواهرم هست، نیست؟
گفتم ”من معصیت کردم پسر جان! میدانی معصیت معنیَش یعنی چه؟ مادرها که معصیت نمیکنند!”
+ ولی خدا میبخشد!
گفتم “خدا” و تهش یک نفس عمیق کشیدم که یعنی نمیبخشد!
+ خدا که مثل من و تو نیست… میبخشد!
گفتم “اصلاً من نمیخواهم بخشیده شوم! اینطور درد کشیدن را برای خودم بیشتر میپسندم!”
+ این همه دردِ فرزند نداشتن کشیدی که خدا رحم کند بچهدارت کند، بعد خودت سِقطَش کردی چون توی گوشش قصههای غمگین گفته بودی؛ حالا میخواهی درد بکشی که از گناهِ کشتنش پاک بشوی! این حرفها خیلی خندهدار است!
گفتم ”لابُد درد کشیدن را دوست دارم! تو چه میدانی!؟”
+ پس مادر من شو… اینطوری بیشتر درد میکشی!
گفتم “ولی مادرها معصیت نمیکنند، مثل مادر خودت که بیگناه تو را بار برداشت و آن ششتا خواهرت را !”
مسیح – پسر همسایهمان- خندید: اینها همهاش بهانه است!
~~~
پ.ن. رعایت حقوق مؤلف از واجبات و ترک آن از محرمات است.
محشری دختر
و همیشه اضافه میکنی اندوختههایم را
محشری
باور نمیکنی چقدر خوشحال شدم که نوشتی، که هستی
و کاش همیشه باشی چه پنهان باشی چه پیدا
بزرگ شدن درد دارد..
فکر نمی کنم این چیزی باشه که بشه به این راحتی ها فراموشش کرد
حتی اگر معصیت هم یادآوری نمی شد، خاطره که بود
خوشحالم که برگشتید
ممنون..هرچند نفهمیدم دروغ چی بود و چی نبود…
دخترک نازنین من هم بچه ی نا آمده ام را دیده ام…قبلا تو را هم دیده ام و گم شده بودی نا خواسته توی لیست بالا بلند دوست داشتنی هایم..
خوشحالم الان که دیدمت دوباره و میمانم..منتظرت هم میمانم…
علی هم همیشه میگوید: اینا همه اش بهانه است…بهانه های عاشقانه است…
علی کیه؟
بهانه…
بیراهه رفته بودم
دستم را گرفته بود
و می کشید
زین پس،
همه عمر بیراهه خواهم رفت!
مسیح پسرک همسایه چه می داند که درد کشیدن ِ مادری که خودِ مادری اش معصیت است ,چه معنی دارد…
نمی دانم شاید حتا وقتی بزرگ هم شود نفهمد!چون هرگز مادر نخواهد شد…
تو درد کشیدن رو دوست نداری، تو طاقت درد کشیدن یکی دیگه رو نداری
بهانه ها چه زود جای احساس عاشقانه را می گیرند
آدمیزاد خنده دار است ، از درد کشیدن می نالد و بعد اسباب درد کشیدن خودش را فراهم می کند ! و هی درد کشد ؛ هی …
مانده ام که چرا ثمین را کشتی؟چرا؟میدانم که از غصه نمرد…..من هم خواندم و دلم خواست بمیرم اما اینجا هستم،ثمین خیلی قوی بود….چرا کشتی؟مادر معصیت نمیکند،مادری؟
آی ثمین چشمهایت نیست تا بیشتر ببینند…..آی ثمین دیدی معصیت کرد؟مادرت را میگویم.
مادرت ببخشش نمیخواهد؛از معصیت مادر بودنش هست…اما تو ببخش ثمین.
درد را از هر طرف بنویسی همان درد است………………………………..
ای بابا . برادر جان چرا دوری و دوستی ؟ !
من که همیشه هستم . شما غیبتت طولانی شده
شاد باشی
آقای محترم! دوری و دوستی رُ برای پستتون نوشتم نه برای خودتون!
کاش این را هم میگفتی:ثمینم دنیا مال ما نبود. زندگی درد داشت, شبها نصفه هایش بغض مرگی داشت.انگ ادم برتو خواهند زد میدانم تو که اینرا دوست نداری…ثمینم نمیدانی دنیا چقدر چاله وسختی وغصه دارد وکاش هیچوقت هم ندانی.
درد چنان با زندگی می آمیزد که مدتی نباشد خودت سراغش می روی. آری؟
به طرز وحشتناکی واقعی بود لعنتی!!
ببین،اصل قضیه اینه که تو یه عمره مردم رو سر کارمیزاری،این دفعه هم همینطوره
“انسان به اندازه ای که درد میکشد انسان است”
(کازانتاکیس)
_______________________
از دردهایت که میگویی کسی از درون صدایم میکند مرتضی. مرتضی تو چرا پشت کردی به این همه درد؟ چرا آخرین دردهای مادرت را به گوش نسپردی تا سالها بعد هنوز هم احساس کنی داری متولد میشوی. داری همراه مادرت درد میکشی تا تو به دنیا بیایی. به دنیا بیایی و به دردهای مادرت بیفزایی.
دارم فراموش میکنم. از بچگی میگفتند:” بزرگ میشی یادت میره”. اما نه. من هنوز فراموش نکرده ام. من درد کشیده ام همراه دختر همسایه امان که همه به بندهای کفشش که همیشه خدا باز بود میخندیدند. درد کشیده ام وقتی ناخن هایم را میجویدم و هیچکس نمیدانست چرا.
“من درد میکشیم&پس هستم!”
راستش من فکر کردم این اسم “مسیح” بیشتر برازندهی توست که دوست داری درد بکشی.
مادرش که می شدی
درد شیرینی بیشتری داشت..
همیشه برای شکار کسی هست ، همیشه سکوت شیرین نیست ، شاید کسی در کمین باشد
زندگی همه اش درد دارد .
مگر اینکه نفهم باشی و کور و کر ..
که نه دردت بیاید
نه ببینی
و نه بشنوی .
زندگی همه اش درد است .
ثمین از مرز ِ زمان گذشت
و به یک باره سالها بزرگ شد
و شاید هم پیر ..
همان بهتر که دنیا ندیده بزرگ شد .
خوشا به حال ِ او ..
و خوشا به حال ِ مادرش
که بزرگ بود و بزرگی اش آموخت .
………..
………همه اش بهانه بود…………..
سلام….قبل از کنکورم با وبلاگت آشنا شدم و همیشه نوشته های قشنگت رو میخوندم اما خودم وبلاگی نداشتم !!! بعضی از متناتو رو لپ تاپم ذخیره کردم که همیشه داشته باشم !!! و این اواخر که وبلاگی ساختم چندتا از متناتو رو وبلاگم گذاشتم !!! و همون طور که خودتم دیدی من هرگز ادعای مالکیت نوشته هاتو نکردم تو وبلاگم واگر قسمت “درباره ی وبلاگ” ما رو خونده باشی ما توضیحاتمونو اونجا دادیم…!!! راجع به نزدن منبع هم پای متنات فقط یه چیز بود واونم اینکه من اسم سایتت رو ذخیره نکردم و روزهای بعد کنکورم که اسم ثمین رو تو گوگل سرچ میکردم هرگز دیگه وبلاگت رو ندیدم تا اینکه دیشب یکی از لینکای وبلاگ مادوتا طی نظر خصوصی هم آدرس وبلاگ شما رو داد و هم خبر سارق بودنمونو!!!
من نمیدونم اسمت چیه اما ندیده عاشقت شدم و همین الانم همه ی متن های شما رو که تو وبلاگ ما به سرقت رفته بود (!) رو پاک کردم به امید اینکه شما هم ما رو از لیست آدم دزدا پاک کنین !!! و به محض اینکه شما جواب این نظر منو دادین من یه پست میزارم تو وبلاگم راجع به همین موضوع و از دوستان و لینکای وبلاگ میپرسم که آیا من ادعایی راجع به اینکه این متنا نوشته ی ماست کردیم؟؟؟و اگه دیدین که حتی یک نفر نوشت آره ادعا کردین من وبلاگ رو برای همیشه میبندم…!!
حتی اگه نظرای وبلاگم میخوندین میدیدین که چند نفر راجع به نویسنده سوال کرده بودن و ما جواب دادیم که نمیدونیم نویسنده کیه ولی “مادوتا” نیستیم….
شما خیلی بی انصافین….
بیانصاف؟! عزیزم وقتی ۶سال نوشتی و هیچکس حتی یه متن هم ازت نبرد میتونی بگی من بیانصافم! در مورد گشتن دنبال من هم نمیتونی بگی گشتی و پیدا نکردی چون همونطور که من پیدا میکنم کی نوشتههامُ کپی کرده، پیدا کردن من هم با داشتن حداقل چهارتا از نوشتههام کار خیلی راحتیه مگر اینکه اصول جستجوی اینترنتیُ بلد نباشی که بعیده! مثلاً به راحتی میشه فهمید شعر آخری که پست کردید [لینک۱] مربوط به آقای دکتر بختیاریه و تو سایتشون هم هست:[لینک۲]…
درضمن هنوز [لینک۳] و [لینک۴] مال منه!
سوم اینکه: لازم به ادعا نیست، وقتی ننویسی مال فلانیه، یعنی مال منه دیگه!
چهارم هم نداره!
کامنتهاتم بستی نشد بیام به خودم بگم اینجا نوشتم! حالا باز میبخشی اگه اینم بیانصافیه!!
خدا هم ببخشد معلوم نیست دخترک سقط شده ببخشد یا نه!
….
فضولیه ها ولی در مورد کامنت قبلی:
یه موتور جستجو هست مخصوص اینکه ببینی قبلا چه وبلاگایی ازت مطلبی رو کپی کردن. کافیه آدرس وبلاگ خودتو توی موتور جستجوش سرچ کنی. ما که سرچ کردیم و به نتایج محیر العقولی دست پیدا کردیم
http://www.copyscape.com
پ.ن. رعایت حقوق مؤلف از واجبات و ترک آن از محرمات است.
مطلبو نخوندم راستشو بخوای ! ولی این جمله زیرش خیلی باحال بود
سلام…ممنون از جواب کامنت او چندتا پست دیگم پاک کردم دیشب متوجه نشدم ببخشید..همشو پاک کردم..و راجع به اینکه میگی شما نگشتی باید بگم که هرجور که راحتین میتونین فکر کنین…و راجع به اینکه میگین وقتی اسمی نزنی پای مطلب ینی مطلب مال خودته باید بگم که شما بیاین توضیجات وبلاگ مارو بخونین اون وقت خودتون متوجه میشین..ولی من به شما حق میدم از دستم ناراحت بشین ولی به قران قسم من قصدم دردی مطالب شما نبوده و نیست !!!! راجع به آخرین پستم که باید بگم من این شعرو تو وبلاگی خونده بودم مه اسم شاعرو ننوشته بود..ولی اگه بیاین نظرای آخرین پست رو بخونین ما حتی تو نظرا هم اعلام کردیم مه این شعر از ما نیست…!!!راستی نمیدونم چرا نظرای وبلاگ بسته شده بود اما بازش کردم…
تورو خدا اگه از دسته من ناراحتین منو ببخشین…باشه؟؟؟؟امشبم خونه نیستم اما پس فردا یه پست مبزارم ختما..شما مارو بخشیدین؟؟؟؟
درد ..
درد کشیدن و درد تحمل کردن شده کار همه !
بانو !آرشیو را خواندم ، اما نفهمیدم چه شد که ثمین آمد ، اصلا چرا نگذاشتی ثمین بیاید این دنیا ، چرا حق مادر شدن را از خودت گرفتی .. ثمین حاصل رابطه ی نا مشروع بود ؟؟ و هزااار تا سوال دیگر …
بانو .. خوش حال شدم که باز نوشتی ، حالا هر چقدر هم تلخ اما مهم این است که نوشتی !!
ثمین یک خیال بود که باید تمام میشد! همین…
راستی یه چیز دیگه م بگم..شما واقعا قشنگ مینویسین…اینو جدی میگم خیلی کارتون درسته…امیدوارم بازم بنویسین و اصلا چرا کتاب چاپ نمی کنید؟؟؟؟؟
بیخیال شو بانو!!!
تو درد کشیدی! برای بی بچه بودن! من درد کشیدم برای بی مادر بودن!
زودبزرگ شدم چون کسی از زشتیا برام نگفت!
سخت ترین لحظه ها رو تنهایی سپری کردم بدون هیچ امید یک لبخند ….
جالبه! حس یک مادر! بازم برام بگو!
هوراااااااااااااااااااااا!
خیلی خوشحالم که برگشتی:)))
خوب کردی.بگذار کمی بد بودن را بلد باشیم!
“ما دو تا” راست می گه ، چرا یه کتاب چاپ نمی کنی؟ اسمش رو هم بذار “تاریخ نامه ی سارقان ادبی در ایران”
خوشحال شدم وقتی اینجا پستهای جدید دیدم.
باید بگویم حق با مسیح است.
و از این که حرفش را نقل کرده ای بر می آید که خودت هم قبول داری!
کامنت من رو پاک کردی؟
سلام.
خیر! پاک نکردم! برو پایین میبینیش!
حالا بالخره مامان مسیح شدی یا نه؟
[...] و فقط پاهاشُ تکون میده تا عروسکه بخوابه…” مسیح {+} این را میگوید و بعد خودش را میکشد نزدیکتر، [...]