[ من مصلوبم
مصلوب بر چراغْبرقهای خیابانهای منتهی به بهشت...
گنجشکها، توی تای پارچهی تُنُکی که بهناچار
- بیآنکه بخواهد و بخواهند ـ
پاهایم را پوشانده
لانه ساختهاند... ]
اینجا رسم این است:
مصلوبت میکنند
و تنپوشت را میربایند…
~~×







[ من مصلوبم
مصلوب بر چراغْبرقهای خیابانهای منتهی به بهشت...
گنجشکها، توی تای پارچهی تُنُکی که بهناچار
- بیآنکه بخواهد و بخواهند ـ
پاهایم را پوشانده
لانه ساختهاند... ]
اینجا رسم این است:
مصلوبت میکنند
و تنپوشت را میربایند…
~~×
@ ۱۹ دی ۱۳۸۸
دستهبندی: مغلول و مسلسل
تگها: , تنپوش, دنیا, شعر, مصلوب
اگر تن پوشی به جای مانده باشد…
و ما به زندگی گوسفندی خود ادامه می دهیم.
کدام تن پوش…
هیچی برایم نمانده است…
باز به جرم پوشش تن پوش اجباری مصلوب می شویم..
و این تکرار قانون این شهر است
دیگه وقتی مصلوب میشی تن پوش رو میخوای چکار؟
هر روز رسمه ؟ آیا ؟
رسوم توسط خود مردمان زنده می ماند …
مترسک
مسیح کودک عریان
به صلیب می ماند
می فرو مانده به جام سر به سجاده نهادن تا کی
او در اینجاست نهان می درخشد در می.