دلم یک ماشینتحریر جمعُجور میخواهد، یکی از این دیجیتالیها که زیاد هم سرُصدا نداشته باشد، بگذارمش روی میز تحریر کوچکی که گوشهی اتاقم دارم تا هروقت چشمم به دکمههای صفحهکلیدش افتاد ذوق زده بشوم و دلم قنج برود برای چیزی نوشتن! بعد قیژقیژ، یک صدای خیلی ضعیف بپیچد توی اتاقم و گوشههایم از لالایی کیبورد و چاپ شدن کلمهها روی کاغذ خوابشان ببرد!
دلم یکی از این ماشینتحریرهای جمعُ جور میخواهد که هر بار نیاز نباشد صبر کنم تا صفحهی آبی ویندوز چشمک بزند و نیمی از آنچه در سرم میچرخد را فراموش کنم!
دلم یکی از این… آرزو بر جوانان عیب نیست!
ماشینتحریر
@ ۸ دی ۱۳۸۷
دستهبندی: هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , ماشینتحریر






