<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
		>
<channel>
	<title>Comments on: فرشته</title>
	<atom:link href="http://dokhtarak.ir/%d9%81%d8%b1%d8%b4%d8%aa%d9%87/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://dokhtarak.ir/%d9%81%d8%b1%d8%b4%d8%aa%d9%87/</link>
	<description>زنانگی تاریخ مصرف گذشته در حجم‌های کوچک زندگی</description>
	<lastBuildDate>Thu, 17 May 2012 23:45:57 +0000</lastBuildDate>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0.1</generator>
	<item>
		<title>By: اِنی</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d9%81%d8%b1%d8%b4%d8%aa%d9%87/comment-page-1/#comment-4569</link>
		<dc:creator>اِنی</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/?p=344#comment-4569</guid>
		<description>:(</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>:(</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: ماه مون</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d9%81%d8%b1%d8%b4%d8%aa%d9%87/comment-page-1/#comment-3313</link>
		<dc:creator>ماه مون</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/?p=344#comment-3313</guid>
		<description>نوشته هاتون منو یاد نوشته های پرگلک انداخت.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نوشته هاتون منو یاد نوشته های پرگلک انداخت.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: شین بانو</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d9%81%d8%b1%d8%b4%d8%aa%d9%87/comment-page-1/#comment-3306</link>
		<dc:creator>شین بانو</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/?p=344#comment-3306</guid>
		<description>چقدر شبیهیم...</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چقدر شبیهیم&#8230;</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: مرگ روزها</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d9%81%d8%b1%d8%b4%d8%aa%d9%87/comment-page-1/#comment-3294</link>
		<dc:creator>مرگ روزها</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/?p=344#comment-3294</guid>
		<description>حداقل داستان من اینه که خودم رو فریب نمی دم با هیچ سرابی که شما بهش میگین واقعیت !!!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>حداقل داستان من اینه که خودم رو فریب نمی دم با هیچ سرابی که شما بهش میگین واقعیت !!!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: 0098</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d9%81%d8%b1%d8%b4%d8%aa%d9%87/comment-page-1/#comment-3296</link>
		<dc:creator>0098</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/?p=344#comment-3296</guid>
		<description>دلم بوی ملحفه های سفید کودکی ام را خواست الان</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دلم بوی ملحفه های سفید کودکی ام را خواست الان</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: پریا</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d9%81%d8%b1%d8%b4%d8%aa%d9%87/comment-page-1/#comment-3290</link>
		<dc:creator>پریا</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/?p=344#comment-3290</guid>
		<description>کاش هزاران دست داشتم
که نوازش کنم موهایش را که سپید می شوند...</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>کاش هزاران دست داشتم<br />
که نوازش کنم موهایش را که سپید می شوند&#8230;</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: روزانه های یک باکره</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d9%81%d8%b1%d8%b4%d8%aa%d9%87/comment-page-1/#comment-3300</link>
		<dc:creator>روزانه های یک باکره</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/?p=344#comment-3300</guid>
		<description>قلمت توانا باد !</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>قلمت توانا باد !</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: خنده های اجباری</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d9%81%d8%b1%d8%b4%d8%aa%d9%87/comment-page-1/#comment-3297</link>
		<dc:creator>خنده های اجباری</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/?p=344#comment-3297</guid>
		<description>ثمین به حرفهای این زن گوش نکن ، تو اگر فرشته بودی مادر نداشتی ، مادر حقیقی ات را همین زن کشت ، خودش را پیردختر می نامد تا کسی نفهمد چند مرد را اغفال کرده ، چند زن را بیوه کرده و چند کودک را یتیم کرده ، همین زن بود که توی جذیره ی مارها زندگی می کرد با آن چشمان شیطانی اش ، مارگیرها که می آمدند آن اطراف خودش را پرت می کرد توی دریا و دست و پا می زد ، آنگاه آنها دلشان می سوختند و می پریدند در آب تا نجاتش بدهند اما او خودش را از آب بالا می کشید ، روی قایقش می ایستاد و وقتی مارها داشتند مارگیرها را می خوردند بلند بلند می خندید ، حالا چطور می خواهی باور کنی که او مادرت است؟ در حالیکه همین زن مادرت را کشت
آن شب هوا نمناک بود ، مادرت دردش آمده بود ، یک موجود زنده با شفقت داشت از درونش می آمد بیرون ، سرش را بالا گرفت و بلند فریاد زد : خداوند چرا اینقدر مرا رنج می دهی؟ چرا این موجود پست را در درون رحمم نابود نمی کنی تا اینقدر درد نکشم
اما همه اش فقط چند لحظه بود ، سپس صدای گریه ات را شنید ، تن خیس و نمناکت را به آغوش گرفت و با تکه سنگی نافت را پاره کرد ، و بعد مشغول شیر دادنت شد ، ناگهان این زن سر رسید همین زن شیطانی ، تو را از مادرت گرفت ، آنگاه مادرت به پایش افتاد و التماس کرد : دخترم را پس بده
این زن خم شد و لبان مادرت را بوسید و آنگاه از زهر وجودش به او خوراند و مادرت آرام برای همیشه به خوابی عمیق فرو رفت ، وقتی به کلبه ی این زن رفتی شب و روز دائما می گرییدی و او نمی توانست چیزی بیابد تا تو را با آن سیر کند ، هیچ حیوانی نبود تا شیرش را بدوشد جز مار کبرای زهر آگین ، وقتی مار کبرا را یافت به آهستگی به او نزدیک شد ، تنها مقداری شیر می خواست ، سر مار را در کیسه ای فرو کرد ، اما هر چه گشت پستانهای او را ندید ، به ناچار شکمش را پاره کرد و کیسه ی شیرش را برداشت و برایت آورد ، آن را به تو خوراند و از گرسنگی نجاتت داد ، اما همه فرزندان کبرای زهرآگین از گرسنگی مردند ، و یک شب طوفانی همه ی مارها وحشت زده از اینکه توسط این زن سنگدل کشته شوند به او حمله ور گشتند و او کلبه اش را برای همیشه ترک کرد
چند روز بعد پدرت از یک سفر طولانی به جذیره بازگشت و مادرت را صدا کرد ، اما جز صدای ناله های او را که در نیمه های شب می آمد چیزی نمی شنوید و روزهای متوالی به دنبالش گشت اما چیزی نیافت ، و آخر سر جنون او را گرفت و خودش را به دریا انداخت و کشته شد اما قبلش سوغاتی های سفرش را زیر تخته سنگی بزرگ پنهان کرد ، دو جعبه ی آهنی بود که در یکی لباس حریر سفید رنگی بود و در دیگری شمشیری برنده تر از هر الماسی که از سرزمین مصر آورده بود
سرنوشت شوم تو همچنان ادامه داشت ، این زن که حالا خودش را مادر تو می دانست تو را با خود به جایی دوردست به سرزمین  پادشاه یونان قدیم برد ، آنجا چند ماهی در خفا میان بردگان تو را نگهداری می کرد و هر کس را که به هویت شیطانی اش پی می برد سر می برید ، تا اینکه پادشاه یونان به جذیره ی مارها رفت و آنجا زیر تخت سنگ لباس حریر سفید مادرت را دید و همینطور شمشیر او را ، در کنار آن دو هدیه تکه کاغذی یافت که پدرت رویش نوشته بود : فرزندم انتقام مرا بگیر  و این لباس حریر را به تن همسرت بپوشان آنگاه فرشته ای زیبا خواهد شد که همه ی عمر تو را دوست خواهد داشت
پادشاه جوان چون نمی دانست از که باید انتقام بگیرد ، شمشیر را گذاشت و لباس را برداشت ، و به سرزمینش بازگشت آنگاه آن را به تن همسرش کرد و چنان زیبا شد که او را در سرتاسر شهر گرداند ، آنگاه چشمان این زن همین که خودش را پیر دختر می داند به  ملکه افتاد و برای بار دوم عاشق شد ، می دانی ثمین؟ این زن بک بار عاشق مادرت بود ، مادرت به او خیانت کرد و پدرت را برگزید ، او مادرت را کشت و تو را دزدید تا برای همیشه در کنارش باشی ، اما تو مثل مادرت زیبا رو نبودی به همین خاطر یک روز تو را تنها گذاشت و به سراغ ملکه رفت ، وقتی پادشاه یونان را کشت ، ملکه لباس حریر را در آورد و به دریا انداخت ، و همه ی زیبایی هایش محو گشت ، آنگاه این زن لباس را برداشت و به تن تو که دیگر کودکی چند ساله بودی کرد و عشق دیگری در زن دیگری یافت ، اما آن احساس فرق می کرد او حالا عشق مادرانه پیدا کرده بود
به حرفهای این زن گوش نکن ثمین ، لباس حریر را درآور و به یکی از کنیزان پادشاه بده ، آنگاه به جذیره ی مارها برو و تکه سنگ بزرگ را پیدا کن و شمشیری را که پدرت برای پسری که هرگز به دنیا آمدنش را ندید و هرگز نفهمید که فرزندش دختری با گیسوان مشکیست بردار و به سراغ این زن برو و شمشیر را در شکمش فرو کن با این عکس های بی کیفیتش
&lt;HR /&gt;
سلام!
بسی، کامنتت از نوشته‌ی من جذاب‌تر بود... چند تا غلط دیکته‌ای داشت که به بزرگی خودم میبخشم!
بعد درضمن دوربین هم ندارم! با گوشیم عکس میگیرم! نسبت به ابزارم، کیفیت کارم خیلی هم عالیه! ایهیم!
باز هم تشکر بابت وقتی که صرف کردید و پیام گذاشتید!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ثمین به حرفهای این زن گوش نکن ، تو اگر فرشته بودی مادر نداشتی ، مادر حقیقی ات را همین زن کشت ، خودش را پیردختر می نامد تا کسی نفهمد چند مرد را اغفال کرده ، چند زن را بیوه کرده و چند کودک را یتیم کرده ، همین زن بود که توی جذیره ی مارها زندگی می کرد با آن چشمان شیطانی اش ، مارگیرها که می آمدند آن اطراف خودش را پرت می کرد توی دریا و دست و پا می زد ، آنگاه آنها دلشان می سوختند و می پریدند در آب تا نجاتش بدهند اما او خودش را از آب بالا می کشید ، روی قایقش می ایستاد و وقتی مارها داشتند مارگیرها را می خوردند بلند بلند می خندید ، حالا چطور می خواهی باور کنی که او مادرت است؟ در حالیکه همین زن مادرت را کشت<br />
آن شب هوا نمناک بود ، مادرت دردش آمده بود ، یک موجود زنده با شفقت داشت از درونش می آمد بیرون ، سرش را بالا گرفت و بلند فریاد زد : خداوند چرا اینقدر مرا رنج می دهی؟ چرا این موجود پست را در درون رحمم نابود نمی کنی تا اینقدر درد نکشم<br />
اما همه اش فقط چند لحظه بود ، سپس صدای گریه ات را شنید ، تن خیس و نمناکت را به آغوش گرفت و با تکه سنگی نافت را پاره کرد ، و بعد مشغول شیر دادنت شد ، ناگهان این زن سر رسید همین زن شیطانی ، تو را از مادرت گرفت ، آنگاه مادرت به پایش افتاد و التماس کرد : دخترم را پس بده<br />
این زن خم شد و لبان مادرت را بوسید و آنگاه از زهر وجودش به او خوراند و مادرت آرام برای همیشه به خوابی عمیق فرو رفت ، وقتی به کلبه ی این زن رفتی شب و روز دائما می گرییدی و او نمی توانست چیزی بیابد تا تو را با آن سیر کند ، هیچ حیوانی نبود تا شیرش را بدوشد جز مار کبرای زهر آگین ، وقتی مار کبرا را یافت به آهستگی به او نزدیک شد ، تنها مقداری شیر می خواست ، سر مار را در کیسه ای فرو کرد ، اما هر چه گشت پستانهای او را ندید ، به ناچار شکمش را پاره کرد و کیسه ی شیرش را برداشت و برایت آورد ، آن را به تو خوراند و از گرسنگی نجاتت داد ، اما همه فرزندان کبرای زهرآگین از گرسنگی مردند ، و یک شب طوفانی همه ی مارها وحشت زده از اینکه توسط این زن سنگدل کشته شوند به او حمله ور گشتند و او کلبه اش را برای همیشه ترک کرد<br />
چند روز بعد پدرت از یک سفر طولانی به جذیره بازگشت و مادرت را صدا کرد ، اما جز صدای ناله های او را که در نیمه های شب می آمد چیزی نمی شنوید و روزهای متوالی به دنبالش گشت اما چیزی نیافت ، و آخر سر جنون او را گرفت و خودش را به دریا انداخت و کشته شد اما قبلش سوغاتی های سفرش را زیر تخته سنگی بزرگ پنهان کرد ، دو جعبه ی آهنی بود که در یکی لباس حریر سفید رنگی بود و در دیگری شمشیری برنده تر از هر الماسی که از سرزمین مصر آورده بود<br />
سرنوشت شوم تو همچنان ادامه داشت ، این زن که حالا خودش را مادر تو می دانست تو را با خود به جایی دوردست به سرزمین  پادشاه یونان قدیم برد ، آنجا چند ماهی در خفا میان بردگان تو را نگهداری می کرد و هر کس را که به هویت شیطانی اش پی می برد سر می برید ، تا اینکه پادشاه یونان به جذیره ی مارها رفت و آنجا زیر تخت سنگ لباس حریر سفید مادرت را دید و همینطور شمشیر او را ، در کنار آن دو هدیه تکه کاغذی یافت که پدرت رویش نوشته بود : فرزندم انتقام مرا بگیر  و این لباس حریر را به تن همسرت بپوشان آنگاه فرشته ای زیبا خواهد شد که همه ی عمر تو را دوست خواهد داشت<br />
پادشاه جوان چون نمی دانست از که باید انتقام بگیرد ، شمشیر را گذاشت و لباس را برداشت ، و به سرزمینش بازگشت آنگاه آن را به تن همسرش کرد و چنان زیبا شد که او را در سرتاسر شهر گرداند ، آنگاه چشمان این زن همین که خودش را پیر دختر می داند به  ملکه افتاد و برای بار دوم عاشق شد ، می دانی ثمین؟ این زن بک بار عاشق مادرت بود ، مادرت به او خیانت کرد و پدرت را برگزید ، او مادرت را کشت و تو را دزدید تا برای همیشه در کنارش باشی ، اما تو مثل مادرت زیبا رو نبودی به همین خاطر یک روز تو را تنها گذاشت و به سراغ ملکه رفت ، وقتی پادشاه یونان را کشت ، ملکه لباس حریر را در آورد و به دریا انداخت ، و همه ی زیبایی هایش محو گشت ، آنگاه این زن لباس را برداشت و به تن تو که دیگر کودکی چند ساله بودی کرد و عشق دیگری در زن دیگری یافت ، اما آن احساس فرق می کرد او حالا عشق مادرانه پیدا کرده بود<br />
به حرفهای این زن گوش نکن ثمین ، لباس حریر را درآور و به یکی از کنیزان پادشاه بده ، آنگاه به جذیره ی مارها برو و تکه سنگ بزرگ را پیدا کن و شمشیری را که پدرت برای پسری که هرگز به دنیا آمدنش را ندید و هرگز نفهمید که فرزندش دختری با گیسوان مشکیست بردار و به سراغ این زن برو و شمشیر را در شکمش فرو کن با این عکس های بی کیفیتش</p>
<hr />
سلام!<br />
بسی، کامنتت از نوشته‌ی من جذاب‌تر بود&#8230; چند تا غلط دیکته‌ای داشت که به بزرگی خودم میبخشم!<br />
بعد درضمن دوربین هم ندارم! با گوشیم عکس میگیرم! نسبت به ابزارم، کیفیت کارم خیلی هم عالیه! ایهیم!<br />
باز هم تشکر بابت وقتی که صرف کردید و پیام گذاشتید!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: سینا</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d9%81%d8%b1%d8%b4%d8%aa%d9%87/comment-page-1/#comment-3312</link>
		<dc:creator>سینا</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/?p=344#comment-3312</guid>
		<description>کسی فندک به دستم نمیدهد حتی تو.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>کسی فندک به دستم نمیدهد حتی تو.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: سینا</title>
		<link>http://dokhtarak.ir/%d9%81%d8%b1%d8%b4%d8%aa%d9%87/comment-page-1/#comment-3311</link>
		<dc:creator>سینا</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://dokhtarak.ir/?p=344#comment-3311</guid>
		<description>برای خودت یا ثمین
شاید هم تو و ثمین یکی باشید و آنگاه خودخواهی، عشق است و مقدس
چه خوب که مینویسی</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>برای خودت یا ثمین<br />
شاید هم تو و ثمین یکی باشید و آنگاه خودخواهی، عشق است و مقدس<br />
چه خوب که مینویسی</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>

