چقدر غمگین است
بازآمدن به حجمهای کوچک زندگی بی او
و صرف کردنِ زمانِ حال از مصدرِ بازگشتن [باز هم بی او]
دردمند بودن کار سادهایست…
به سادگیِ یک رفتنُ بیآبروییِ یک بازگشت: بازگشتنِ بدونِ او
حالا تهِ همهی جملهها باید علامتهای بزرگِ سوال گذاشت
یا شاید تعجب!
باور بفرمایید آقایان، باور بفرمایید اینها شعر نیست…
مرثیهای برای دختر کوچکی نوشتهام که مُرد…
با حجم انبوهی از “شاعرانگی تاریخ مصرف گذشته،
در حجم های کوچکِ زندگی”
بله…
آدم گاهی فکر میکند رفتنش دردهای بزرگی را دوا میکند
آه، امّا…
دردهای کوچک بسیاری بر آن میافزاید…
قوز
بالای قوز
~~~
پ.ن. اوایل برام جالب بود… درواقع یه تفریح دوستداشتنی، عین عبارت نوشتههامُ سِرچ میکردم ببینم چند نفر از روش کپی کردن، چند نفر لینک دادن و چند نفر به اسم خودشون مطلب رُ مصادره کردن؟! خوب بود، معنیش این بود که نوشتهم قابل توجهه، یعنی ارزش دزدیده شدن داشته وگرنه کسی به خودش زحمت نمیده کاه بدزده! میده؟! خیلی توجه نمیکردم، مثل یه بازی ساده میدیدم، لبخند میزدم و میگذشتم!
اما خُب هرچیزی حد داره! راستش دیشب به مسئلهای برخوردم که دیگه شاخ که چه عرض کنم دُم هم در آوُردم! سه تا وبلاگی ([۱]،[۲]و[۳]) که به اسم دستنوشته وُ چه وُ چه تقریباً نیمی از نوشتههای سالهای ۸۷ و ۸۸ منُ بدونِ نشانی از دخترکداتآیآر توی خودشون جا دادن! از دیشب دارم فکر میکنم که بعضیها چقدر بیانصافن!







زندگی سرشار از همین حجم های بیهوده و اندوه و لحظه های تلخه !بازیچه ایم دیکر …
سلام
دخترک باز اومدو همون فال بسم ا.. یه چیزی گفت که اشکم دراد! عادت داره.همیشه اینجوری بوده،میاد سلام میکنه یه چیزی میگه و وقتی خوب بهمت ریخت میزاره میره!!!!!بعد از یه مدت دوباره برمیگرده و یه کاری میکنه که همه ی دنیا خودشو حرفاشو دنبال کنن ولی خودش نه به حرف کسی گوش میده نه کسی رو دنبال میکنه :(
نمیدونم چی باید گفت ولی برگشتن و همراه داشتن حس (بی تو) سخته خیلی سخت.بهت حق میدم دخترک! ولی بازم میگم خدا هیچوقت……
(خودت میدونی که)؟!!!!!
مثل عذاب ممتد یک ابر بی باران
درمن کلافه می شود این درد پر عصیان
هی واژه واژه در خودم هر بار می میرم
هی واژه واژه مردنم را جشن می گیرم
دارم به جرم بودن « تو» می شوم محکوم
با ادعای مضحک یک عشق نامفهوم
گم کرده ام دست تو را آن دست سردی که…
و حرف هایی مطمئن از قلب مردی که…
با خاطراتت گریه گریه تا سفر رفتم
از حوصله ی ِ تنگ یک دنیا به سر رفتم
در کوره راهی که غم «من » را رقم می زد
از نقشه های شوم عالم بی خبر رفتم
با انفجار یک شب خوابیده در تقویم
از روزهای بی حواسم در به در رفتم
با یک خدای بی خبر از قلب غمگینم
تا انتهای یک غزل … نه! بیشتر رفتم!
ما همه ثمینیم دخترکم
عجب…روزگاری ئه، آشغال !!
[لینک]
گنجیشک من پر زد و رفت
چقدر دردها مشترکند
می فهمم…دردناکه
ولی باور کن؛ باور کن بودنش درد بزرگتری بود؛من بودنش را برگزیدم و … .
alamat ast digar bano … bogzar o begzar !
ghoz balaye goz ra mishavad bardasht ama aman az haman ghoze aval !!
p.n : khob ast ke amadi
از تغییرات اینجا می تونم بفهمم که خیلی غیبت داشتم.
اون قدیما با آیات مجعول خیلی حال می کردم
وای ، حنا تو چی کار گردی دختر …
چه خوب که واژه هایت را باز مهمانمان کردی
دخترک اگر رفت
اما این دخترک می خواهد به زندگی برگردد
می خواهد بیافریند
زندگی را
میدانم.سخت است. سخت است اعتماد کردن به کاغذ و قلمی که همیشه عکس آنچه را میخواستی بیان میکنند. من باور کنم یا نه فرقی نمیکند.وقتی که چشمهایت سالهاست منتظر قاصدکی نیست. وقتی نمیتوانی خودت را فراموش کنی. وقتی پای حرفهای یک فاحشه مینشینی که او را باکره تر از مریم میدانی.
سخت است…میدانم…
خداوند خر رو دید که شاخ بهش نداد ، با تو نبودم با اونا بودم
عرض شود که یکی از قوانین مهم زندگی اینه که آدم هر مشکلی رو حل کنه یک مشکل دیگهای درست میشه!
من هم یادمه یک وبلاگی میخواستم درست کنم که البته این کار رو نکردم، میخواستم یه مطلب بگذارم توش، وبلاگ تو باز بود یک مطلب از تو کپی کردم گذاشتم. خواستم اعترافی کرده باشم ولی خُب اون وبلاگی نبود که کسی ببیند و … فقط خودم میدانمش.
راستی خوشحالم برگشتی.
…
این وبلاگا که نوشته هاتو گذاشته بودن و می دیدم.. عجب آدمایی پیدا می شن ها…
:*
سلام.من که آخر صاحب این سایت رو مثل تمام وبلاگا نشناختم.دست مامور FBI رو از پشت بستیم.واقعا متاسفم شدم و ناراحت.چون خودم دوست کوچکم فوت کرده،درک میکنم شما رو.امیدوارم اتفاقات سخت در زندگی نوسندگان،نقاشان و کلیه هنر مندان کم تر بیفته.
نبودنش غصه است و بودنش درد . قبول کن درد از غصه بدتره…
درد ها هستند که باز می گردانندت..
راجع به پیونشت تون.
آره. این مشکلی که منم بهش برخورد کردم. اولش خیلی اعصابم خورد شد. کلی رفتم براشون کامنت گذاشتم که آره این چه کاریه. بعضی هاشون قبول کردن و فهمیدن اشتباه کردن و بعضی هاشونم نه!
اما این مطلب شما رو که خوندم دیدم تعبیر جالبیه در این مورد…
البته که اونهایی که دیگه از حد میگذرون حسابشون جدان…
خوشحالم که دوباره برگشتی.
از منم دزدین…نوشته هام رو نه…اسم وبلاگم رو…خیلی دردناکه درکت میکنم
مُرد آخر؟ دخترک طفلی. دلم گرفت.
تو باش ولی، از پس این کورتاژ طولانی.
سلام…مرسی از کمکتون…راستی شما آی دی ندارین؟؟ آخه چنتا متن نوشتم میخواستم نظرتونو بپرسم..راستی شما نگفتین آخر..منو بخشیدین؟؟؟؟؟ تورو خدا اگه بخشیدین حتما بگین…خیلی برام مهمه خیلی !!!!! اگرم نبخشیذین باز بگین…راستی متنات محشرن … به خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا !!!!
آدم گاهی فکر میکند رفتنش دردهای بزرگی را دوا میکند
آه، امّا…
دردهای کوچک بسیاری بر آن میافزاید…
قوز
بالای قوز
شاهکار بود