فکر کرد لالم!
برایم دل سوزاند!!
دلم گرفته بود . . .
کیپ ِ کیپ . . . هیچ جور راه ِ ورودی بهش نمونده بود!
پاشدم رفتم امام زاده صالح . . .
موقع برگشتن، توی اتوبوس، پیرزن بغل دستی شروع کرد به حرف زدن راجع به آب و هوا و خیره شده بود به من و با هر جمله ای که می گفت منتظر ِ جواب بود . . .
من که اصلاً حوصله ی جواب دادن بهش رو نداشتم خیره شده بودم به لب های چروکش که تند و تند تکان می خورد و دندون های زردش که اثر نون و پنیر و سبزی ِ نذری ِ امام زاده بینشون جا خوش کرده بود . . .
پیرزن بعد از کلی پرچونگی، انگار تازه متوجه چیزی شده باشه، با تعجب رو کرد به دختری که روبرویمان نشسته بود و با ناباوری پرسید: ” فکر می کنی کر و لال باشه؟” دوباره یه نگاه به من انداخت و با تاسف سرشو تکان داد و با یه لهن ِ ناله مانند گفت: “بیچاره مادرش” بعد هم رو کرد به همون دختر روبرویی و . . . ادامه ی پرچونگی!
خنده ام گرفت از خودم! سرم رو انداختم پایین و شروع کردم به بازی کردن با هسته ی خرمایی که توی مشتم مونده بود . . . *
پ.ن.
به علت کمبود سطل زباله هسته هه تو دستم موند چون از قدیم گفتن : ” شهر ِ ما . . . خانه ی ما ! “






