خدا نفس عمیق میکشد:
شیشهی پنجره را بخار میگیرد…
آه از آن نگاه!
@ ۳ بهمن ۱۳۸۷
دستهبندی: خدا بازی, مینیمالیستی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , باران







@ ۳ بهمن ۱۳۸۷
دستهبندی: خدا بازی, مینیمالیستی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , باران
!..رو اون شیشه نوشتنم میگره
شاید هم طوفان بیاد!
شاید هم پنجره بشکند!
شاید هم مجبور شی پنجره رو باز کنی ، شاید حکمت تار شدنشم همین بود ، شاید خدا تارش نکرد ، نکنه یه کارتون خوابی گدایی چیزی رفته پشت پنجرت بساط سماورش و راه انداخته؟
خدا
کنار من بود
روی صندلی شاگرد
نه انگار ، بخار هق هق من بود که دلم برای خدا تنگ شده بود
خدا گریه هم می کند ؟؟؟
… و خداوندگار که از رگ گردن به دخترک نزدیک تر بود ،دهان ناگشوده، حرف های دخترک را می شنید و نانوشته نامه هایش را می خواند …