غمگینِ این روزهام. یک جور غمِ مزخرفِ بیمعنی که هیچطور توجیح* ندارد برای خوشیِ خواسته-ناخواستهی توأم با ایمان به روزهای خوش. اینقدر غمگین که برای روزهای نیامده دلتنگی کنم و برای روزهای رفته لحظهشماری…
*: .آخرش دیکتهی این کلمه رو یاد نگرفتم







غمگینِ این روزهام. یک جور غمِ مزخرفِ بیمعنی که هیچطور توجیح* ندارد برای خوشیِ خواسته-ناخواستهی توأم با ایمان به روزهای خوش. اینقدر غمگین که برای روزهای نیامده دلتنگی کنم و برای روزهای رفته لحظهشماری…
*: .آخرش دیکتهی این کلمه رو یاد نگرفتم
@ ۲۸ دی ۱۳۹۰
دستهبندی: هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , ایمان, سرنوشت, سرگذشت, شادی, غم, همسرانگی
حقاً که غم در کنار ایمان توجیه ندارد. لابد غم اثیری ست از دوری سماوات
توجیه !!!
آره مثل من که هنوز غلط رو با غلت اشتباه میگیرم! (:
نمی دونم چی می شه گفت به این غم ِ مزخرف …
این حس ِ معلق توان می بَرِه از آدم …
امیدوارم زودتر این حس رو از سر بگذرونی دخترک …
و منتقل میکنی غمگین بودنت را به من… به خودت…
پناه بر خدا !
درود
این غم میاد و میره…
فقط حواست باشه با سنجاق به زندگی ندوزیش.
ثمینت کجاست دخترک ؟
داره به خاطرهها میپیونده… دلم براش تنگه.
سلام
من مشتری بودم این وبلاگو محکم
ولی یه مدتی نبودم
خیلی خوبه اوضاش
می گذره
میدونی؟ کم میام میخونمت، ولی هر بار که میام، به نظرم نزدیک میای. خیلی نزدیک.
الیتام زخم،سکوت موحشی ست …
پس باش.
سلام.
که هیچ …..
که فقط تبسم عاشقانه ای به بودنت .. به خنده ات .. به شادی ات …
:*
سلام
دیکته مهم نیست. ما مطلب را گرفتیم . یعنی فهمیدیم که یه نخی همه ما را به هم وصل می کنه و اونم غمه.