مردد ماندهام چیزکی بنویسم یا تماس بگیرم و به خودش یادآوری کنم که خاطرم هست، همچه روزی اولین یادداشتش را توی وبلاگی نوشت که توی آن بیست و هفتم کذا نمیدانستم بعداً پر میشود از کلماتی که مخاطبشان فقط منم!
برزخ واژهها
@ ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱
دستهبندی: مناسبتی
تگها:
۱ کامنت
سرودِ غمناکِ آزادی
آه اگر آزادی سرودی می خواند کوچک*…
امروز باید چیزی از خوشبختیهای کوچکم بنویسم. بنویسم که دارد بهار میآید و من خوشحالم که پشت دیوارهای اوین نیستم. کنار مادر و پدر و برادر و همسرم شادم. آنقدر ثروتمندم که ۵۰۰تومن افزایش قیمت ناگهانی ماهنامهی مورد علاقهام را با شانه بالا انداختنی که یعنی “بیخیال، باز هم میارزد” ندیده بگیرم.
خوشحالم… خانه نداریم ولی پولِ خریدنش که هست و پدری که بیخیالِ برنامههای کاری و سرمایهگذاریاش شده… مادری هست که کجدار و مریض** خانه را تکانده، سبزه انداخته… مادری که سعی کرده خانه بوی عید بگیرد حتی اگر شهر بوی خوش ندارد. و برادری که امن است آغوشاش و همسری که مهربان است با دلم.
با این همه چه میدانم چرا این روزهام پر شده از یک چیزی که نه شادیست، نه غم! که نه خوب است، نه بد!
سه راه جمهوری را میخوانم و بغضم میگیرد با لبخندی کجکی که اینقدر حقیرم و میترسم از خوشبختی کوچک بالایی بگذرم و با لحنی حتی به مسخرگیِ تاکسیرانها فریاد بزنم: آزادی… آزادی…
آزادی… آزادی… من غمگینم برای پرندهی کوچکِ آزادی که خوشبختی از یادش رفته… که خوشبختی را از یادش بردهایم…
با این همه، چه میدانم دلم میخواهد بروم سر سهراه جمهوری بایستم یا باید بچسبم به همین خوشبختی کوچکم؟
چه میدانم دختر جان؟ چه میدانم؟ اصلاً میدانی “نوروز یعنی روز ار نو… روزی از نو…”
*: از شاملو
** (بعداٌ نوشت): این غلط دیکته از روی عمد بوده…
@ ۲۳ اسفند ۱۳۹۰
دستهبندی: مغلول و مسلسل, مناسبتی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , آزادی، سه راه جمهوری، اوین، نوروز
۱۶ کامنت
آه از آن نگاه…
غمگینِ این روزهام. یک جور غمِ مزخرفِ بیمعنی که هیچطور توجیح* ندارد برای خوشیِ خواسته-ناخواستهی توأم با ایمان به روزهای خوش. اینقدر غمگین که برای روزهای نیامده دلتنگی کنم و برای روزهای رفته لحظهشماری…
*: .آخرش دیکتهی این کلمه رو یاد نگرفتم
@ ۲۸ دی ۱۳۹۰
دستهبندی: هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , ایمان, سرنوشت, سرگذشت, شادی, غم, همسرانگی
۲۴ کامنت
حرکت کاتورهای
از خواندن بعضی نوشتهها دل آدم مثل ژلهای که جاش گرم باشد از زیر وا میدهد. خیلی بد است، اینکه نه بتوانی، نه بشود به دخترکی که این روزهایش تقصیر ایمانِ توست زنگ بزنی، عذربخواهی، بگویی که همان کس که تو پشت سرش آه میکشی، از ترس زندگی چطور خودش را چپانده توی کیبوردش و کار میریزد سر خودش. توی دفتر کارش تا نزدیک صبح میماند و بقیهی وقتش را توی اتاق سردش، “فقط” میخوابد.
ژله شدهام. ژلهای که توی گرمای حاصل از حرکت کاتورهای یک نوشته دارد آب میشود.
@ ۲۶ آذر ۱۳۹۰
دستهبندی: با مخاطب خاص, مغلول و مسلسل, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , آه, ایمان, سپید
۲۰ کامنت
آن ۲۴م نازنین
نمیدونم چرا عادت نمیکنم که دیگه نباید به همسرم بگم “بابای ثمین”… انگار اینجا بدون ثمین خیلی سوت و کوره… و حالا که بعد از این همه انتظار، شادی همهی زندگیمون رو گرفته، نمیدونم چرا دل و دماغ نوشتن از این همه شادی رو ندارم…
@ ۲۶ آبان ۱۳۹۰
دستهبندی: با مخاطب خاص, دخترم، ثمین, مناسبتی
تگها:
۲۱ کامنت
خوشبخت
دخترم، ثمین! این روزها جای خالیات خیلی خودش را نشان میدهد.
دیروز مسیح آمده بود اینجا. لبهی پاشویه نشسته بودیم توی آب سنگ میانداختیم.
ماهیها تا میآمدند نفس تازه کنند باز سنگی میخورد روی آبُ قلوپ، تو میکشید…
همهاش از چشمهای تو حرف میزد که غصهام گرفت. یادم افتاد وقتی خاکت میکردیم پدرت هم مدام از چشمهایت میگفت.
غم برم داشت، نشستم نوشتم خوشبختیام بعد از تو توی دستهای پدرت نشسته. نوشتم که حتی اگر چشمهایش دروغ بگوید من به حقیقت دستهایش مطمئنم.
ثمین! پدرت مرد تنهاییست. مادرت از او تنهاتر… این دو نفر کنار هم باز هم اگر تنها باشند اما خوشبختند چون گاهی تنهاییشان را میگذارند پشت در تا با هم چای بنوشند.
میدانی این خوشبختی بزرگیست که دستی برای فشردن، گوشی برای زمزمه کردن و زمانی برای عشقبازی با کلمهها داشته باشی…
ثمین! من بی تو هم خوشبختم! خاطرهی غمبارت را از زندگیام ببر!
ثمین! ثمین! ثمین! تا همیشه دوستت داریم.
@ ۲۳ مهر ۱۳۹۰
دستهبندی: دخترم، ثمین, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , ثمین, خوشبخت, روزها, رویا, زندگی, لذت, مادر, مسیح, پدر
۱۲ کامنت
دیر، به مناسبت اوایل مهر
من هنوز هم در تقارنُ توازن وسواس دارم. گره میخورم، پیچ میخورم، تلاش میکنم بعضی از کلمهها را بیخودی خط بزنم و خودم را بهشان بیتوجه نشان بدهم. نمیشود، باز برگه را میکنم میاندازم دور.
پاککنهای زمان ما اینقدر نرمُ باحالُ خوب نبود که… یواش میکشیدی پاک نمیکرد، محکم میکشیدی کاغذت کبود میشد، چروک میشد، به خودش میپیچید، آخر سر سوراخ میشد… بدم میآمد، لبُ لوچهام کش میآمد، تا نقطهی رسیدن به اشکریز پیش میرفتم، قیییییییییییییییرت، ورقه را از دفترم میکندم و باز… روز از نو… روزی از نو… همهی مشقم را دوباره مینوشتم. همین بود که از مشق بدم میآمد. از درس خواندن هم بدم میآمد، دوست داشتم از تخیلم کمک بگیرم، معلمها دوست نداشتند، عین جملهی کتابها را میخواستند، من یادم نمیماند، من بدم میآمد شعر حفظ کنم، جز میزدم، دوست داشتم توی شعر غرق بشوم، مصراعها را پسُ پیش میکردم، ترتیبشان میشد چیزی که دوست داشتم باشد. جنگلی… یا دشتی که من بزِ جوانِ سرخوشش بودم. از ریاضی هم خوشم نمیآمد، عدد داشت، از اینکه بپرسند مادرت را چند تا، پدرت را چند تا دوست داری بدم میآمد. از مقایسهی چیزها با شمارهشان چندشم میشد.
اصلاً من از مدرسه بدم میآمد. همین شد که از من مهندس زپرتییی درآمد که اینجا نشسته فکر میکند چرا مدرسه را دوست نداشت، بهجایش از برادرم که وسواس به شستن داشتُ به نوشتن نداشت توی ۲۴سالگی استاد دانشگاه در میآید و آن یکی فیلسوف میشود، دکترا میخواند و اَلَخ!
مشکل بزرگتر اینجاست که من هنوز هم از مهرُ مدرسه بدم میآید.
@ ۶ مهر ۱۳۹۰
دستهبندی: مغلول و مسلسل, مناسبتی
تگها: , مدرسه, مشق, مهر
۸ کامنت
خالو نکیسا و دیگرانی که

۱- کتابها، اولین موجوداتی بودن که عاشقشان شدم! برادر کوچکم یک عالمه کتابهای رنگیرنگی داشت، من هم کتاب رنگیهایم را یا موشک میکردم یا میبخشیدم به او. بجای همهی ورقهای نقاشی شدهی کتابهای گروه سنی الف، عاشق کتابهای برادر بزرگترم بودم –همین که حالا فیلسوف است- … کتابهایی که گوش تا گوش چیده بود داخل قفسههای فلزی توی اتاقش بهم چشمک میزدند. بیشتر از آن حتی، عاشق کتابخانهی مادرم بودم که از این کتابهای چند جلدی قطور داشت و بالاترین قفسه هم با جلدهای به ردیفِ سفیدُ آبی فرهنگ معین به بقیهی طبقات فخر میفروخت.
۲- سوم دبستان بودم، خانهی معلممان -خانم معمار- که یک دختر همسن و سال من داشت، سر کوچهای بود که خودمان انتهاش خانه داشتیم. سر یکی از کلاسهاش باید انشایی میخواندم. یادم نیست دربارهی چی، یادم هم نیست چی نوشته بودم اما انصافاً تنها کسی بودم که توی همهی دوران مدرسه وقتی انشا میخواندم تمام چشمهای کلاس بهم خیره میشد و دستها زیر چونهها خشک میشد… خلاصه چیزکی نوشته بودم که معلم دفترم را گرفته بودُ مادرم را خواسته بود مدرسه تا مادر بیخبر از همهجای مرا نصیحت کند که این بچه گروه سنیاش چی هستُ چه کتابهایی نباید بخواند… اولهای سال بودُ معلمم هنوز نمیدانست مادرم خودش معلم است و من هم سرخودتر از اینم که برای کتاب برداشتن از کتابخانهی مادرم اجازه بگیرم یا انشایم را بدهم مادرم بخواند و ببیند که “آه! خدایا! این همه نقل قول قلنبهسلنبه از کجا آمده؟”
۳- گاهی کتابها خطرناکند… مادرم یک “ماهی سیاه کوچولو” داشت که از بس دست به دست گشته بود داشت میمرد؛ میگفت وقتی دانشجو بوده داشتن این کتاب میتونسته به قیمت مرگش تمام بشود. اما اولین خطری که یک کتاب قطور برای من داشت، داشت به قیمت کور شدن چشمم تمام میشد. ماجرای خاصی نیست اما یادم هست که داشتم از طبقهی دوم یا سوم کتابخانهی مرموز مادرم کتاب کش میرفتم، هنوز قد نکشیده بودم، دبستانی بودم، شاید سوم یا چهارم، وقتی لیز خوردمُ پرت شدمُ دستم را گرفتم پای چشمم و سرم از سنگینی کتابِ قطوری که با لبهی گالینگورش فرود آمده بود پای چشمم گیج رفت تازه فهمیدم که هان! خُب! وقتی معلمم میگفت “بعضی کتابها برای سن دخترک خطرناکن” حتماً منظورش این بوده.
۴- یک سالی هست که بعد از دو سال ترکِ کتابخوانی، باز دارم سعی میکنم آشتی کنم… و اینکه این را به بهانهی خواندنِ متنِ بهشت ممنوعهی حبیبه جعفریان نوشتم.
۵- اولین کتابی که کش رفتم هم خوب یادم هست، از معدود کتابهایی هست که بعد از بذلُ بخشش ناگهانی مادرم به کتابخانههای عمومی مدارس و مساجد محل باقی مانده: خالو نکیسا. ماجرای این یکی خودش یه کتاب میشه… شاید یه وقت دیگه نوشتمش…
@ ۳۰ شهریور ۱۳۹۰
دستهبندی: مناسبتی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , حبیبه جعفریان, خالو نکیسا, خواندن, فرهنگ معین, نوشتن
۱۴ کامنت
روز وبلاگی
@ ۱۷ شهریور ۱۳۹۰
دستهبندی: مناسبتی, وبلاگبازی
تگها: , روز جهانی وبلاگ, عشق, هدیه, یادگاری
۸ کامنت
اینجا بدون من-این نوشته، نقدِ فیلم نیست
همون اول، حیوونای شیشهایش یه سری تصویر کهنه رو توی ذهنم زنده کردن… حس کردم باید منتظر دیدن داستانی باشم که سالها قبل یه بار باهاش غمگین شدم، شاید گریه کردم، حتی شاید…
The Glass Menagerie تلهتیاتری بود که سالها پیش از همین تلوزیون ملی خودمون دیده بودم… بچه بودم. برای دخترک داستان هم حتماْ کلی گریه کرده بودم… از همهی داستان تصاویر مبهمی یادم بود… از زمین خوردن دخترک و مهربانی پسره که دست برده بود و شانههای دخترک را گرفته بود… از برقی که توی چشمهای دختره وقت تمیز کردن حیوونای شیشهایش میدرخشید و سکوتی که باید شکسته میشد…
پایانبندی اون داستان اصلاْ یادم نیست فقط یه ایوان خاکستری که شاید رنگ خاکستریش از سیاه و سفید بودن تلوزیونها بود یا از رُک بودن داستان که واقعی بودن خودش رو به رخ میکشید حتی توی همون بچگی… یه ایوان خاکستری سرد پر از دود و درد.
«اینجا بدن من» فیلمی بود که میشد تحسینش کرد. میشد آرزو کرد که کاش دخترک مثل رویای برادرش به شوهر و بچه و کباب رسیده باشه…
باید جیغ زد که هنوز هستن و بیشتر هم کسایی که رسیدن به اونجا که به قول تارک دنیا «بوی گس گاز را به عطر هر گلی برای فرزندانت ترچیح می دهی و جایگاه متزلزل زنان و دخترانمان را که خوشبختی را در یافتن سایه ای به نام مرد (این نایاب قرن ما) خواب می بینند و…»
یه تیکه از ترانهی آخر «طهران، تهران» هست که میگه «حوصله ندارم اما همهی قصه رو میگم/ همهی قصه رو حتی اونجایی که دوست ندارم/ بذار صحبت کنیم این بار جای این که بنویسیم/ راجع به دو جین سوالو یه سری عقدهی بدخیم»… گفتنش رو دوست ندارم اما بر خلاف چیزی که وقت بیرون اومدن از سینما به ذهنم رسید الآن آرزو میکنم کاش پنجرهها رو خوب کیپ کرده باشن…
وقتی برمیگشتم خونه توی یادداشتهای روزانهم روی صفحهی گوشیم نوشتم « کاش پنجرههارٍو نبسته باشن…»
اما آخرش که چی؟ توی رویا که نمیشه زندگی کرد. باز هم مادره از فردا باید بره التماس کنه که راهش بدن توی اتاق پیاز وایسه اضافهکاری، پسرشم بفرسته توی همون انبار کوفتی…
آخرش که چی؟
…
کاش پنجرههارو خوب کیپ کرده باشن…
@ ۳۱ مرداد ۱۳۹۰
دستهبندی: مناسبتی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , اینجا بدون من, باغ وحش شیشهای, بوی گس گاز, فیلم
۳ کامنت







