غمگینِ این روزهام. یک جور غمِ مزخرفِ بیمعنی که هیچطور توجیح* ندارد برای خوشیِ خواسته-ناخواستهی توأم با ایمان به روزهای خوش. اینقدر غمگین که برای روزهای نیامده دلتنگی کنم و برای روزهای رفته لحظهشماری…
*: .آخرش دیکتهی این کلمه رو یاد نگرفتم






غمگینِ این روزهام. یک جور غمِ مزخرفِ بیمعنی که هیچطور توجیح* ندارد برای خوشیِ خواسته-ناخواستهی توأم با ایمان به روزهای خوش. اینقدر غمگین که برای روزهای نیامده دلتنگی کنم و برای روزهای رفته لحظهشماری…
*: .آخرش دیکتهی این کلمه رو یاد نگرفتم
@ ۲۸ دی ۱۳۹۰
دستهبندی: هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , ایمان, سرنوشت, سرگذشت, شادی, غم, همسرانگی
۹ کامنت
از خواندن بعضی نوشتهها دل آدم مثل ژلهای که جاش گرم باشد از زیر وا میدهد. خیلی بد است، اینکه نه بتوانی، نه بشود به دخترکی که این روزهایش تقصیر ایمانِ توست زنگ بزنی، عذربخواهی، بگویی که همان کس که تو پشت سرش آه میکشی، از ترس زندگی چطور خودش را چپانده توی کیبوردش و کار میریزد سر خودش. توی دفتر کارش تا نزدیک صبح میماند و بقیهی وقتش را توی اتاق سردش، “فقط” میخوابد.
ژله شدهام. ژلهای که توی گرمای حاصل از حرکت کاتورهای یک نوشته دارد آب میشود.
@ ۲۶ آذر ۱۳۹۰
دستهبندی: با مخاطب خاص, مغلول و مسلسل, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , آه, ایمان, سپید
۲۰ کامنت
نمیدونم چرا عادت نمیکنم که دیگه نباید به همسرم بگم “بابای ثمین”… انگار اینجا بدون ثمین خیلی سوت و کوره… و حالا که بعد از این همه انتظار، شادی همهی زندگیمون رو گرفته، نمیدونم چرا دل و دماغ نوشتن از این همه شادی رو ندارم…
@ ۲۶ آبان ۱۳۹۰
دستهبندی: با مخاطب خاص, دخترم، ثمین, مناسبتی
تگها:
۲۰ کامنت
دخترم، ثمین! این روزها جای خالیات خیلی خودش را نشان میدهد.
دیروز مسیح آمده بود اینجا. لبهی پاشویه نشسته بودیم توی آب سنگ میانداختیم.
ماهیها تا میآمدند نفس تازه کنند باز سنگی میخورد روی آبُ قلوپ، تو میکشید…
همهاش از چشمهای تو حرف میزد که غصهام گرفت. یادم افتاد وقتی خاکت میکردیم پدرت هم مدام از چشمهایت میگفت.
غم برم داشت، نشستم نوشتم خوشبختیام بعد از تو توی دستهای پدرت نشسته. نوشتم که حتی اگر چشمهایش دروغ بگوید من به حقیقت دستهایش مطمئنم.
ثمین! پدرت مرد تنهاییست. مادرت از او تنهاتر… این دو نفر کنار هم باز هم اگر تنها باشند اما خوشبختند چون گاهی تنهاییشان را میگذارند پشت در تا با هم چای بنوشند.
میدانی این خوشبختی بزرگیست که دستی برای فشردن، گوشی برای زمزمه کردن و زمانی برای عشقبازی با کلمهها داشته باشی…
ثمین! من بی تو هم خوشبختم! خاطرهی غمبارت را از زندگیام ببر!
ثمین! ثمین! ثمین! تا همیشه دوستت داریم.
@ ۲۳ مهر ۱۳۹۰
دستهبندی: دخترم، ثمین, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , ثمین, خوشبخت, روزها, رویا, زندگی, لذت, مادر, مسیح, پدر
۱۲ کامنت
من هنوز هم در تقارنُ توازن وسواس دارم. گره میخورم، پیچ میخورم، تلاش میکنم بعضی از کلمهها را بیخودی خط بزنم و خودم را بهشان بیتوجه نشان بدهم. نمیشود، باز برگه را میکنم میاندازم دور.
پاککنهای زمان ما اینقدر نرمُ باحالُ خوب نبود که… یواش میکشیدی پاک نمیکرد، محکم میکشیدی کاغذت کبود میشد، چروک میشد، به خودش میپیچید، آخر سر سوراخ میشد… بدم میآمد، لبُ لوچهام کش میآمد، تا نقطهی رسیدن به اشکریز پیش میرفتم، قیییییییییییییییرت، ورقه را از دفترم میکندم و باز… روز از نو… روزی از نو… همهی مشقم را دوباره مینوشتم. همین بود که از مشق بدم میآمد. از درس خواندن هم بدم میآمد، دوست داشتم از تخیلم کمک بگیرم، معلمها دوست نداشتند، عین جملهی کتابها را میخواستند، من یادم نمیماند، من بدم میآمد شعر حفظ کنم، جز میزدم، دوست داشتم توی شعر غرق بشوم، مصراعها را پسُ پیش میکردم، ترتیبشان میشد چیزی که دوست داشتم باشد. جنگلی… یا دشتی که من بزِ جوانِ سرخوشش بودم. از ریاضی هم خوشم نمیآمد، عدد داشت، از اینکه بپرسند مادرت را چند تا، پدرت را چند تا دوست داری بدم میآمد. از مقایسهی چیزها با شمارهشان چندشم میشد.
اصلاً من از مدرسه بدم میآمد. همین شد که از من مهندس زپرتییی درآمد که اینجا نشسته فکر میکند چرا مدرسه را دوست نداشت، بهجایش از برادرم که وسواس به شستن داشتُ به نوشتن نداشت توی ۲۴سالگی استاد دانشگاه در میآید و آن یکی فیلسوف میشود، دکترا میخواند و اَلَخ!
مشکل بزرگتر اینجاست که من هنوز هم از مهرُ مدرسه بدم میآید.
@ ۶ مهر ۱۳۹۰
دستهبندی: مغلول و مسلسل, مناسبتی
تگها: , مدرسه, مشق, مهر
۸ کامنت

۱- کتابها، اولین موجوداتی بودن که عاشقشان شدم! برادر کوچکم یک عالمه کتابهای رنگیرنگی داشت، من هم کتاب رنگیهایم را یا موشک میکردم یا میبخشیدم به او. بجای همهی ورقهای نقاشی شدهی کتابهای گروه سنی الف، عاشق کتابهای برادر بزرگترم بودم –همین که حالا فیلسوف است- … کتابهایی که گوش تا گوش چیده بود داخل قفسههای فلزی توی اتاقش بهم چشمک میزدند. بیشتر از آن حتی، عاشق کتابخانهی مادرم بودم که از این کتابهای چند جلدی قطور داشت و بالاترین قفسه هم با جلدهای به ردیفِ سفیدُ آبی فرهنگ معین به بقیهی طبقات فخر میفروخت.
۲- سوم دبستان بودم، خانهی معلممان -خانم معمار- که یک دختر همسن و سال من داشت، سر کوچهای بود که خودمان انتهاش خانه داشتیم. سر یکی از کلاسهاش باید انشایی میخواندم. یادم نیست دربارهی چی، یادم هم نیست چی نوشته بودم اما انصافاً تنها کسی بودم که توی همهی دوران مدرسه وقتی انشا میخواندم تمام چشمهای کلاس بهم خیره میشد و دستها زیر چونهها خشک میشد… خلاصه چیزکی نوشته بودم که معلم دفترم را گرفته بودُ مادرم را خواسته بود مدرسه تا مادر بیخبر از همهجای مرا نصیحت کند که این بچه گروه سنیاش چی هستُ چه کتابهایی نباید بخواند… اولهای سال بودُ معلمم هنوز نمیدانست مادرم خودش معلم است و من هم سرخودتر از اینم که برای کتاب برداشتن از کتابخانهی مادرم اجازه بگیرم یا انشایم را بدهم مادرم بخواند و ببیند که “آه! خدایا! این همه نقل قول قلنبهسلنبه از کجا آمده؟”
۳- گاهی کتابها خطرناکند… مادرم یک “ماهی سیاه کوچولو” داشت که از بس دست به دست گشته بود داشت میمرد؛ میگفت وقتی دانشجو بوده داشتن این کتاب میتونسته به قیمت مرگش تمام بشود. اما اولین خطری که یک کتاب قطور برای من داشت، داشت به قیمت کور شدن چشمم تمام میشد. ماجرای خاصی نیست اما یادم هست که داشتم از طبقهی دوم یا سوم کتابخانهی مرموز مادرم کتاب کش میرفتم، هنوز قد نکشیده بودم، دبستانی بودم، شاید سوم یا چهارم، وقتی لیز خوردمُ پرت شدمُ دستم را گرفتم پای چشمم و سرم از سنگینی کتابِ قطوری که با لبهی گالینگورش فرود آمده بود پای چشمم گیج رفت تازه فهمیدم که هان! خُب! وقتی معلمم میگفت “بعضی کتابها برای سن دخترک خطرناکن” حتماً منظورش این بوده.
۴- یک سالی هست که بعد از دو سال ترکِ کتابخوانی، باز دارم سعی میکنم آشتی کنم… و اینکه این را به بهانهی خواندنِ متنِ بهشت ممنوعهی حبیبه جعفریان نوشتم.
۵- اولین کتابی که کش رفتم هم خوب یادم هست، از معدود کتابهایی هست که بعد از بذلُ بخشش ناگهانی مادرم به کتابخانههای عمومی مدارس و مساجد محل باقی مانده: خالو نکیسا. ماجرای این یکی خودش یه کتاب میشه… شاید یه وقت دیگه نوشتمش…
@ ۳۰ شهریور ۱۳۹۰
دستهبندی: مناسبتی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , حبیبه جعفریان, خالو نکیسا, خواندن, فرهنگ معین, نوشتن
۱۴ کامنت
@ ۱۷ شهریور ۱۳۹۰
دستهبندی: مناسبتی, وبلاگبازی
تگها: , روز جهانی وبلاگ, عشق, هدیه, یادگاری
۸ کامنت
همون اول، حیوونای شیشهایش یه سری تصویر کهنه رو توی ذهنم زنده کردن… حس کردم باید منتظر دیدن داستانی باشم که سالها قبل یه بار باهاش غمگین شدم، شاید گریه کردم، حتی شاید…
The Glass Menagerie تلهتیاتری بود که سالها پیش از همین تلوزیون ملی خودمون دیده بودم… بچه بودم. برای دخترک داستان هم حتماْ کلی گریه کرده بودم… از همهی داستان تصاویر مبهمی یادم بود… از زمین خوردن دخترک و مهربانی پسره که دست برده بود و شانههای دخترک را گرفته بود… از برقی که توی چشمهای دختره وقت تمیز کردن حیوونای شیشهایش میدرخشید و سکوتی که باید شکسته میشد…
پایانبندی اون داستان اصلاْ یادم نیست فقط یه ایوان خاکستری که شاید رنگ خاکستریش از سیاه و سفید بودن تلوزیونها بود یا از رُک بودن داستان که واقعی بودن خودش رو به رخ میکشید حتی توی همون بچگی… یه ایوان خاکستری سرد پر از دود و درد.
«اینجا بدن من» فیلمی بود که میشد تحسینش کرد. میشد آرزو کرد که کاش دخترک مثل رویای برادرش به شوهر و بچه و کباب رسیده باشه…
باید جیغ زد که هنوز هستن و بیشتر هم کسایی که رسیدن به اونجا که به قول تارک دنیا «بوی گس گاز را به عطر هر گلی برای فرزندانت ترچیح می دهی و جایگاه متزلزل زنان و دخترانمان را که خوشبختی را در یافتن سایه ای به نام مرد (این نایاب قرن ما) خواب می بینند و…»
یه تیکه از ترانهی آخر «طهران، تهران» هست که میگه «حوصله ندارم اما همهی قصه رو میگم/ همهی قصه رو حتی اونجایی که دوست ندارم/ بذار صحبت کنیم این بار جای این که بنویسیم/ راجع به دو جین سوالو یه سری عقدهی بدخیم»… گفتنش رو دوست ندارم اما بر خلاف چیزی که وقت بیرون اومدن از سینما به ذهنم رسید الآن آرزو میکنم کاش پنجرهها رو خوب کیپ کرده باشن…
وقتی برمیگشتم خونه توی یادداشتهای روزانهم روی صفحهی گوشیم نوشتم « کاش پنجرههارٍو نبسته باشن…»
اما آخرش که چی؟ توی رویا که نمیشه زندگی کرد. باز هم مادره از فردا باید بره التماس کنه که راهش بدن توی اتاق پیاز وایسه اضافهکاری، پسرشم بفرسته توی همون انبار کوفتی…
آخرش که چی؟
…
کاش پنجرههارو خوب کیپ کرده باشن…
@ ۳۱ مرداد ۱۳۹۰
دستهبندی: مناسبتی, هذیاناتِ یک خوابنما
تگها: , اینجا بدون من, باغ وحش شیشهای, بوی گس گاز, فیلم
۳ کامنت
آرزوی آدم که بمیره مثل اینه که عزیز آدم مرده باشه. آدم اول با ناباوری به اطرافش نگاه میکنه بعد شاید باور بکنه و بشینه براش سوگواری کنه تا آروم بشه اما به هر حال تا همیشه چیزی توی زندگیش کم داره.
بعد از آرزوهای مرده شاید آرزوهای جدید پیدا کنه اما باز جای خالی آرزوی مرده خودشُ به رُخ میکشه مثل یه حفرهای که هیچی اندازهش نیست تا پُرش بکنه.
اگر از تکُ تا بیفتم، اگر نشون بدم آرزوهام مُردن اونوقته که باختم، اونوقته که×ِ پنجرهی زندگیمُ زدمُ همه چیزُ بستم…
من چیزیم نیست… نه! چیزیم نیست. فقط خستهم.
@ ۲۳ مرداد ۱۳۹۰
دستهبندی: با مخاطب خاص, مغلول و مسلسل
تگها: , آرزو
کامنت؟
شاید بعد از خوندن این نوشتهها بهم برچسب اجتماعستیز بزنید، شاید خشونت طلب به نظرتون بیام اما من برعکس شعارهایی که میدین معتقدم، گاهی اوقات، انتقام لذتی بسیار بالاتر از بخشش داره. شاید بشه کسی که ناخودآگاه و برحسب یه بازی بچگانه دست به یه قتل زده بخشید اما بخشیدن کسایی مثل مجید موحدی نتنها به جامعه هیچ کمکی نمیکنه بلکه باعث جریتر شدن آشغالای خودخواهی مثل مجید میشه. آدمای کثیفی که روزها وُ روزها برای تخلیهی عقدههای روانیشون برنامهریزی میکنن تا برای یه دختر که در نهایتِ بیگناهی بعنوان قربانی برا خودشون انتخاب کردن درد به ارمغان بیارن بهجای عشقی که مدعیشن. من از قتل میدون کاجُ پل مدیریت به این طرف، یا حتی از قبلتر که خبر انتقامجوییهای اینطوری هنوز اینقدر عادی نشده بودن که بین اخبار روزنامهها کمرنگ بشن، تنها حسی که نسبت به خواستگارجماعت پیدا میکنم ترسه! ترس از انتقامجوییِ یه روانی که ممکنه ناخودآگاه سر راهش قرار گرفته باشم.
به تصمیم خانم بهرامی خُرده نمیگیرم و انتقاد نمیکنم، حتماً زندگی کردن با این حس که “من چشمای یه نفر رو ازش گرفتم” کار سختیه ولی کاش این “اولین حکم واقعی قصاص” اجرا میشد تا خشت اول کج نهاده نشده باشه…
برات بهترین آرزوهارو دارم. به شجاعتی که داشتی و به تلاشی که کردی و برای تکتک لحظههایی که من توی خواب ناز بودمُ تو درد کشیدی احترام قائلم.
پیروز باشی دخترک.
پ.ن/ تا قبل از برنامهی ماه عسل دلم به انتشار این نوشته نمیرفت.
@ ۱۵ مرداد ۱۳۹۰
دستهبندی: با مخاطب خاص, مناسبتی
تگها:
۵ کامنت