صفحه نخست | تماس با مدیر | ورود

این روزها که می‌آیند، من هنوز خوشبختم! خوشبختم که دست و پای خودم را دارم. و کَم‌کَمَک دارم برای خودم بال و پری دست و پا می‌کنم بجای بال و پری که فروختم! این روزها من خوشبختم، به دعای مادرم، تلاش خودم و همراهیِ مَردَم [که هنوز یک پسربچه‌ی تخصِ سر به هواست، مثل همه‌ی مردها]!




[این روزها] بقلم [دخترک اوریجینال]
[rss] | نظرات (6) onetwothreefourfive
 گاهی که دلم می‌شکند، برای دخترکی که داشتم تنگ‌تر می‌شود. انگار که پایان "کلمه‌ها" باشد هیچ چیز برای گفتن پیدا نمی‌کنم؛ می‌شوم مرغِ هِق‌هِق! مرغِ پرشکسته‌ی بی‌خانمانِ مانده از کوچ!

آوخ، ثمین! کاش چشم‌هایت را داشتم هنوز که برایش از این چیزها بگویم،... بگویم آدم نباید خودش را با زندگی‌اش قاطی کند!
باید خودش را پشت در جابگذارد و بیاید داخل‌تر! بیاید بنشیند توی بالکن، پایش را روی پایش بیاندازد، مخدّری بگیراند، پُکی بزند، چشم‌ها را ببندد و خودش را فراموش کند.
اینطور است که می‌شود از زندگی دلگیر نشد! نشئگی لازم دارد.



[مرغِ هِق‌هق.] بقلم [دخترک اوریجینال]
[rss] | نظرات (3)

دارم این روزها به "بازگشت" فکر می‌کنم...
به پاک کردن غبار این سال‌ها.




[این روزها] بقلم [دخترک اوریجینال]
[rss] | نظرات (1)
[1]

نیرو گرفته از rashcms.com